یکبار وقتی پنجساله بود، بهطور اتفاقی پایش را روی میخی بیرون زده از تکه چوبی که زیر برف مخفی شده بود گذاشت. میخ کاملاً در پایش فرو رفت اما آدارا نه جیغ کشید و نه گریه کرد.
با همان حال لنگلنگان خودش را به خانه رساند. اثر خون روی برف پشت سرش بر جا مانده بود. فقط رو به پدرش گفت:
«پدر، خودمو زخمی کردم.»