فرامرز و بهرام کمی جلوتر از دیگران به همراه محافظ ناشناس فرامرز، پا به قلعه گذاشتند. ورودی قلعه راهروی بسیار بزرگی بود که مشعلهای خاموشش باز هم بهوسیلهٔ نیروی فرامرز در برابرشان روشن میشد و راه را برایشان روشن میکرد. دیوارهای بسیار بلند راهرو را که هیچ نقش و نگار خاصی روی آن نبود، پشت سر میگذاشتند و به راهشان ادامه میدادند. بهرام از جانب محافظ فرامرز، نیرویی کاملاً ناشناخته را دریافت میکرد که بینهایت قدرتمند و در عینحال در کنترل آن مرد بود. گویا از سوی او نیروی سرد و یخی به جانب بهرام روان میشد، سپس از میان میرفت. اما بهرام هرچقدر فکر میکرد در نمییافت که آن چه نیرویی است و صورت پشت نقاب چه کسی است. ناگاه بهسوی عقب سر گرداند و ستاره را همقدم با سهیل دید که او نیز با دیدنش با چشم به مرد غریبه اشاره کرد و هر دو در نگاهشان یک مفهوم آشکار شد. سهیل فهمیده بود که آن مرد چه کسی است.
ستاره با تند کردن قدمش، سمت دیگر بهرام قرار گرفت تا چیزی به او بفهماند. فرامرز که رفتارهای این دو را زیر نظر داشت در آرامش به راهش ادامه میداد ولی هیچ توجهای به آن دو نشان نمیداد. ستاره بدون آنکه هیچ جلب نظری کند، در نیمهٔ تاریکی راهرو دست برد و مچ دست بهرام را در دست گرفت.