هم زمان با کشتی و درس، باید کار هم میکردم. هر کاری که میشد. و خب در محل ما، همیشه کارها شرافتمندانه نبود. یک مدت افتادم به پیچاندن آنتنهای مردم. از پشتبام آنها را جمع میکردم، کل آنتنهای محل را، تصویر وسط تماشای اوشین و جنگجویان کوهستان قطع میشد و ملت باید برفک تماشا میکردند! آنتنها را خرد میکردم و میفروختم. گاهی زمستانها برف پارو میکردم. سه پشتبام را میگرفتم و توی سرمای استخوان خرد کن برفها را پایین میریختم. مساحت زیادی بود و نمیتوانستم، پس نصف هرکدام را پارو میکردم و از شدت خستگی و درد میافتادم.