لباس و اندامش غرق گل و لای بود. پیکرهای از گل و لای بود که روح خدا در او دمیده شدهبود زیر لب با اضطراب گفتم: یا ابوالفضل کمکش کن. قامتش از نیزار بلندتر نشان میداد. قامتش در زمینه سبز زمین و آبی آسمان تصویر بی تزلزل غیرت و شهامت انسان بود. ناگهان آرپی جی شعله زد و هم زمان انفجاری مهیب زمین زیر بدنم را لرزاند. در یک لحظه باورنکردنی آن جوان دلاور به هوا پرتاب شد و بلافاصله بر سر و روی و اطرافم بارشی از قطعات گوشت دریده و سوخته بدن انسان به زمین ریخت. همه چیز را بهت زده و حیران شاهد بودم. فقط چشمهایم میدید وگرنه عقل و احساس و تخیلم توان تماس با چنین صحنهای را نداشت.