وقتی رسیدیم به جادهٔ اهواز ـ خرمشهر، شرایط بدی بود. خودت دیدی که. ولی یهکم که رفتیم جلو، اون نامردی رو که با دوشکا بچهها رو انداخت زمین، با نارنجک خاموشش کردیم. بعد رفتیم جلوتر و با یک گروه از بچههای دیگه آشنا شدیم. فکر میکردیم فقط ما داغون شدیم، ولی وضع اونا خیلی بدتر بود. نمیدونی اونطرف چه مصیبتی بود... .
گفتنیهای اصغر تمام نمیشد. از بچهها میگفت و نحوهٔ شهادتشان. مخصوصاً از بچهمحلمان، محمد دربندی که اصغر آورده بودش توی بسیج و خیلی هم دوستش داشت. شهادت هیچکدام مثل او رویش اثر نگذاشته بود. تا میآمد تعریف کند، حالش دگرگون میشد.
بهش گفتم «اصغرجون ذکر بگو.» اصغر گفت «از همون اول دارم میگم.» بعد با بغض تعریف کرد «محمد بغل دستم بود. خودم دیدم تیر خورد توی سرش و با صورت خورد زمین. اونوقت خون تمام زمین رو برداشت. محمد بغل دستم شهید شد خسرو...» وقتی تمام شد، صورتش از گریهٔ بیصدا خیس شده بود.