زندگی عجیب نیست؟ اول از چیزی فرار میکنی؛ همان نقطهای که آغاز همهچیز است و بعد وقتی آن نقطه دوباره در افق نزدیک میشود، تازه میفهمی اصلاً از آن فرار نمیکردی.
در تمام این مدت داشتی بهطرفش میدویدی.
Mahziyeh
۶
بیان احساساتم نقطهضعف نبود؛ گرانبهاترین هدیهای بود که میتوانستم به آنها بدهم.
Mahziyeh
۴
آن خاطره، یعنی دریافت جایزه، مُهر تأییدی بود بر اینکه اگر به موفقشدن ادامه میدادم، لازم نبود کسی حقیقت را بفهمد. اینطور توانستم پنهانکاری را ادامه دهم.