هیچکس به آنها نگفته بود جنگ این شکلی است. همه فقط از دفاع گفتند، از شرافت، از پرچمهای افراشته و مدالهای براق. هیچکس نگفت بعد از تمامِ آن سرودهای حماسی، پسربچهای باید زیر پنجرهٔ قهوهخانه کز کند و گوش بدهد به مردی اتوکشیده که اسم خواهرش را مثل شمارهٔ یک پروندهٔ باطله میخواند و رد میشود. هیچکس نگفت که پایان ماجرا این است؛ یک نفر میرود و تمام میشود؛ و بقیه، تا ابد باید با "نبودن" او زندگی کنند. زجر بکشند و دم نزنند.
و همهٔ اینها برای چه؟ بهخاطر خطهایی که چند سیاستمدار روی نقشه کشیدهاند؟