جملات زیبا از متن کتاب یک فنجان قصه برای تو | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک فنجان قصه برای توsubscriptionAvailable

کتاب یک فنجان قصه برای تو

۳.۵(از ۱۳ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
شراره کثیری
انتشارات: 
سنجاق

قیمت:

۱۰۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

به نظر من زندگی هر انسان ارزش گفتن و شنیده شدن را دارد. نه به خاطر اینکه بی‌نقص است، نه به خاطر اینکه قهرمانانه است؛ بلکه دقیقاً به این دلیل که واقعی است. چون پشت هر لبخند، داستانی هست. پشت هر سکوت، تجربه‌ای. پشت هر تصمیم، جنگی درونی که شاید هیچ‌کس از آن خبر نداشته باشد.
کاربر ۱۸۹۵۷۲۷
۱۰
ناگهان همه‌چیز می‌شکند. اشک‌ها بی‌اجازه می‌آیند. گریه می‌کنم؛ نه برای کسی، نه برای چیزی مشخص، فقط برای این حجم سنگین درماندگی که دیگر جایی برای نگه‌داشتنش ندارم.
دَریآ
۹
خیلی از ماها فقط قربانیِ اتفاق‌ها می‌شویم، بدون اینکه کاری از دستمان بر بیاید.
دَریآ
۷
برای اولین بار پذیرفتم که شاید قرار نیست همیشه پایانی خوش در کار باشد؛ شاید بعضی آدم‌ها فقط باید دوام بیاورند، حتی وقتی امیدی به زندگی ندارند.
دَریآ
۵
بعضی وقت‌ها دنیا تصمیم می‌گرفت بی‌رحم باشد، و وقتی این تصمیم را می‌گرفت، دیگر مهم نبود تو چه‌قدر تلاش کرده‌ای.
دَریآ
۴
پدرم انگار فقط یک هدف در زندگی داشت؛ آزار دادن و نابود کردن مادرم. همین.
دَریآ
۳
افکارم بی‌وقفه و بی‌رحمانه هجوم می‌آورند و من حتی نمی‌دانم از کدامشان باید شروع کنم.
دَریآ
۳
اشک‌ها می‌آیند و می‌روند، بی‌آن‌که چیزی را سبک‌تر کنند.
دَریآ
۳
ذهنم مدام به گذشته بازمی‌گردد؛ به روزهایی که مادرم کنارم بود، به امنیت و آرامشی که او به زندگی‌ام می‌بخشید، و به وحشتی که پدرم همیشه ایجاد می‌کرد.
دَریآ
۲
زندگی، اگر بتوان اسمش را زندگی گذاشت، به شکل عجیبی ادامه داشت.
دَریآ
۲
اجاره‌ها یا آن‌قدر بالا بود که حتی جرات حساب‌کردنش را نداشتم، یا وقتی می‌فهمیدند تنها هستم، نگاهشان عوض می‌شد.
دَریآ
۲
نمی‌دانستم به کدام امید دل خوش کنم، فقط راه می‌رفتم، چون ایستادن بدتر از رفتن بود.
دَریآ
۲
ذهنم شلوغ است، پر از سؤال‌های بی‌جواب، پر از «اگر» هایی که رهایم نمی‌کنند.
دَریآ
۲
حالا مانده‌ام منو نسخه‌ای از خودم که نمی‌شناسمش؛ نسخه‌ای گیج، ترسیده و عصبانی از خودش.
دَریآ
۲
شاید خودم هم سهمی در ساختن این بن‌بست داشته‌ام، و همین فکر بیشتر از همه خفه‌ام می‌کند. مثل کسی هستم که در باتلاق گیر کرده؛ هرچه بیشتر تقلا می‌کنم، بیشتر فرو می‌روم، و ترسناک‌تر از خود باتلاق، این آگاهی است که شاید راهی که به اینجا رسیده‌ام را خودم انتخاب کرده‌ام.
دَریآ
۲
با صدای بلند، و به خودم بد و بیراه می‌گویم؛ انگار قرار است این توهین‌ها چیزی را درست کند. اما مگر فایده‌ای هم دارد؟ نه. خوب می‌دانم هیچ فایده‌ای ندارد. فقط خسته‌ترم می‌کند.
دَریآ
۲
تا کی؟ تا کی قرار است این‌طور بماند؟ و جوابی برایش ندارم.
دَریآ
۲
امروز حالم آن‌قدر بد است که نمی‌توانم از تخت بیرون بیایم. با این حال می‌دانم زندگی‌ای دارم که باید به آن برسم، مسئولیت‌هایی که منتظر من هستند. اما این حجم از استرس واقعاً از پا درم آورده. جدی می‌گویم، احساس می‌کنم دیگر توانی برای مبارزه و ادامه دادن ندارم.
دَریآ
۲
هدف‌هایم برایم غریبه شده‌اند. انگار متعلق به آدم دیگری بوده‌اند؛ به همان دختر قبلی. برای دختر جدید، فقط گذراندن روزها مهم است. اینکه امروز هم به نحوی تمام شود. همین.
دَریآ
۲
این کتاب درباره تفاوت‌هاست؛ درباره مسیرهای جدا، انتخاب‌های متفاوت و سرنوشت‌هایی که هر کدام رنگ خودشان را دارند. اما بیشتر از آن، درباره شباهت‌هاست. درباره این حقیقت ساده و عمیق که با وجود همه فاصله‌ها، انسان بودن ما را به هم پیوند می‌دهد.
کاربر ۱۸۹۵۷۲۷
۱
فقط گذراندن روزها مهم است. اینکه امروز هم به نحوی تمام شود. همین. آهسته راه می‌روم. به ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کنم، به آدم‌هایی که از کنارم رد می‌شوند.
کاربر ۱۸۹۵۷۲۷
۱
درست است که سختی کشیده‌ام، اما توانستم روی پای خودم بایستم و خودم را به انسانی که امروز هستم تبدیل کنم. من فقط یک زندگی آرام می‌خواهم، زندگی‌ای پر از صلح و سکوت، اما… خدایا، مادرم را هم می‌خواهم.
دَریآ
۱
در خانه قدم می‌زنم، بی‌حوصلگی و انتظار با هم ترکیب شده
دَریآ
۱
دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. حرص و خستگی و ترس با هم قاطی شدند و گریه کردم.
دَریآ
۱
کار ساده‌ای است، اما برای من شبیه بالا رفتن از یک کوه است.
دَریآ
۱
الان وقت فکر کردن به این‌ها نیست. هر بار که تا آخرش رفته‌ام، فقط دردش بیشتر شده. انگار ذهنم مرا تا لبهٔ یک چاه می‌برد و بعد رهایم می‌کند با همان سؤال‌های بی‌جواب.
دَریآ
۱
آن موقع فکر می‌کردم این زندگی عادی است. حالا می‌فهمم چقدر خوشبخت بودم و نمی‌دانستم.
دَریآ
۱
علاقهٔ من به کتاب، از کودکی آغاز شد. از همان روزهایی که ساعت‌ها در سکوت، میان صفحه‌های کاغذی گم می‌شدم و دنیاهای تازه را کشف می‌کردم. برای من، کتاب فقط مجموعه‌ای از کلمات نبود؛ دری بود رو به جهان‌هایی که می‌توانستم در آن‌ها زندگی کنم، بدون آن‌که از اتاقم بیرون بروم. هر داستان، سفری بود. هر شخصیت، دوستی تازه. هر پایان، شروع اندیشه‌ای عمیق‌تر.
کاربر ۹۹۴۰۷۳۶
۱
نفس کشیدن سخت شده. هوا به ریه‌هایم می‌رسد، اما انگار کافی نیست.
دَریآ
۰
«تو همیشه از قبل نتیجه رو قطعی می‌کنی. بذار حداقل امتحانش کنیم.»
دَریآ
۰