«از دختران ژاپنی بگو.»
شانه بالا انداخت. اصرار کردم. آخر گفت:
«نمیتوانم برایت توضیح دهم. اعصابم را خُرد میکنند. آنها خودشان نیستند.»
«شاید من هم خودم نباشم.»
«چرا، هستی. تو اینجایی، وجود داری، نگاه میکنی. آنها، آنها تمام وقت میخواهند بدانند جذّابند یا نه و فقط به فکر خودشانند.»
«اکثر شرقیها همینند.»