خُب هر روز یه مجرم جدید متولد میشد. یه انسان کوچولوی بیگناه، که گریههاش تو جیغ مادرش گم میشد و با یه بند ناف به زندگی وصل میشد؛ هدیهای که باعث میشد پدر و مادرش از خوشحالی گریه کنن و همین بچه تو زندگی آیندهاش ممکن بود خرخره یه زن رو بجوئه و صدای داد و بیدادهاش تو صدای جیغ یه زن محو بشه.