جملات زیبا از متن کتاب سرسی | طاقچه
تصویر جلد کتاب سرسی

کتاب سرسی

نوع کتاب
۳.۲ امتیاز(از ۳۳ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۶۴۲۲۲۵
۱۴
این نخستین درسی بود که گرفتم: زیر ظاهر همیشگی و دل‌نشین چیزها، روی دیگری وجود دارد که منتظر فرصتی است تا دنیا را بدرَد و دوپاره کند.
کاربر ۵۷۶۳۹۹۷
۶
زیر ظاهر همیشگی و دل‌نشین چیزها، روی دیگری وجود دارد که منتظر فرصتی است تا دنیا را بدرَد و دوپاره کند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۴
«خیلی جالبه که حتی بعد از این‌همه مدت، هنوز باور داری فقط به‌خاطر اینکه مطیع بودی، باید چیزی گیرت بیاد! فکر کردم دیگه توی کاخ پدر این درس رو گرفته باشی. هیچ‌کس مثل تو خودش رو کوچک نمی‌کرد و لبخندهای احمقانه تحویل نمی‌داد و با وجود این، پدر زودتر از هرکس دیگه‌ای تو رو لگدمال کرد؛ چون خودت از قبل به پاش افتاده بودی.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۴
به او پیشنهاد دادم به‌کلی آثار خود زخم‌ها را از روی پوستش پاک کنم. سرش را تکانی داد و گفت: «اون‌وقت چطوری خودم رو بشناسم؟!»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۲
درسته صورتشون چین‌وچروک افتاده؛ اما بویی از خِرد نبردن. وقتی خیلی جوون بودن، بردمشون جنگ. هنوز فرصت نکرده بودن کارهایی توی زندگی‌شون انجام بدن که شخصیت یه مرد رو باثبات می‌کنه. وقتی رهسپار جنگ شدیم، ازدواج هم نکرده بودن. هیچ فرزندی ندارن. هیچ‌وقت توی فصل برداشت با محصول خیلی کم مواجه نشدن. نمی‌دونن تا ته ذخیرهٔ انبار رو مصرف‌کردن یعنی چی. محصول پررونق رو هم تجربه نکردن که ذخیره‌کردن رو یاد بگیرن. پیرشدن و ازکارافتادگی والدینشون رو ندیدن. مرگشون رو به چشم ندیدن. می‌ترسم نه‌تنها جوونی‌شون رو ازشون گرفته باشم، بلکه پیرشدن رو هم درست تجربه نکنن.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
دستش کنارم روی تخت بود. پینه بسته بود؛ اما زبر به نظر نمی‌رسید. در تاریکی دستم را رویش کشیدم و دنبال تکه‌هایی گشتم که کمی صاف‌تر بود، همان جای زخم‌هایش.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
زندگی‌ام به وسعت دید چشمانم و حد سر انگشتانم تقلیل یافته بود.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
پرسیدم: «همسرت چطوریه؟» از رفتار ملایمش گفت و اینکه چطور با یک دستورِ آرامَش هر مردی سریع‌تر از هر فریادی از جا می‌پرد، اینکه چه شناگر ماهری است. گل محبوبش زعفران بود و نخستین شکوفه‌های فصل را برای خوش‌یمنی روی موهایش می‌بست. همیشه طوری درباره‌اش حرف می‌زد که گویی در اتاق کناری‌مان است و انگارنه‌انگار دوازده سال و چند دریا از یکدیگر دورند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
گفت: «اما همسرم همیشه شخصیت باثباتی داره. توی هیچ مشکلی متزلزل نمی‌شه. حتی مردهای خردمند هم گاهی بیراهه می‌رن؛ اما اون هرگز. مثل یه ستاره‌ست که همیشه جاش توی آسمون مشخصه، مثل یه کمان مستحکم و خوش‌ساخت.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
یک سال بود که روزهایش را در آرامش کنار من سپری می‌کرد و هنوز هر شب رهسپار نبرد می‌شد.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۱
شاعران خواب را برادر مرگ نامیده‌اند؛ چون برای بیشتر انسان‌ها آن ساعت‌های تاریک یادآور سکونی‌ست که در نهایت انتظارشان را می‌کشد؛ اما خفتن اودیسیوس مانند زندگی‌کردنش بود: دائم تکان می‌خورد، بی‌قرار بود و مرتب زیرلب چیزهایی می‌گفت که گرگ‌هایم با شنیدنش گوش‌هایشان را بلند می‌کردند و صاف نگه می‌داشتند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«قفس حتی اگه از طلا هم باشه، بازم قفسه.» «اگه بتونی فرار کنی، کجا می‌ری؟» «هرجایی که ازم استقبال کنن؛ اما اگه به انتخاب خودم باشه، مصر. اون‌ها دارن چیزهایی می‌سازن که کناسوس در برابرش مثل یه ساحل گلیه. مدتیه دارم زبونشون رو از بعضی بازرگان‌هاشون توی بندر یاد می‌گیرم. گمان کنم ازمون استقبال کنن.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«قفس حتی اگه از طلا هم باشه، بازم قفسه.» «اگه بتونی فرار کنی، کجا می‌ری؟» «هرجایی که ازم استقبال کنن؛ اما اگه به انتخاب خودم باشه، مصر. اون‌ها دارن چیزهایی می‌سازن که کناسوس در برابرش مثل یه ساحل گلیه. مدتیه دارم زبونشون رو از بعضی بازرگان‌هاشون توی بندر یاد می‌گیرم. گمان کنم ازمون استقبال کنن.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«بذار حقیقتی رو دربارهٔ هلیوس و همهٔ ایزدهای دیگه بهت بگم: اون‌ها اهمیتی نمی‌دن که تو خوب و درست‌کار باشی. تقریباً براشون مهم نیست اگه بدجنس هم باشی. تنها چیزی که وادارشون می‌کنه بهت گوش بدن، قدرته. کافی نیست محبوب عموهات باشی یا ایزدی رو توی تختخواب راضی نگه داری. حتی زیبابودن هم کافی نیست؛ چون وقتی بری پیششون، جلوشون زانو بزنی و بگی: ’من موجود درست‌کاری بودم. بهم کمک می‌کنین؟‘ چینی به پیشونی‌شون می‌ندازن و می‌گن: ’اوه عزیز، این کار ممکن نیست. اوه نازنین، باید یاد بگیری توی همین اوضاع زندگی کنی.‘ بگو ببینم تا حالا از هلیوس چیزی خواستی؟
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
روی زمین تف انداخت: «اون‌ها هرچیزی می‌خوان، ازت می‌گیرن و در عوض بهت غل‌وزنجیر می‌دن. هزار بار خردشدنت رو دیدم. خودم هم خردت کردم. هربار هم فکر می‌کردم دیگه تموم شد، دیگه از شدت گریه خودش رو به سنگ تبدیل می‌کنه، یه پرنده می‌شه و قارقار می‌کنه، ما رو ترک می‌کنه و خب از دستش خلاص می‌شیم؛ ولی تو همیشه فرداش برمی‌گشتی. همهٔ اون‌ها غافل‌گیر شدن که یه جادوگر از آب دراومدی؛ ولی من مدت‌ها قبلش می‌دونستم. با وجود اون گریه‌وزاری‌های رقت‌انگیزت مثل موش‌مرده‌ها، می‌دیدم که چطور خرد و تسلیم نمی‌شی. تو هم مثل من از اون‌ها نفرت داشتی. فکر می‌کنم قدرت ما از همین نفرت سرچشمه می‌گیره.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«اون تو رو تحمل می‌کرد؛ چون یه میمون رام بودی که بعد از هر کلمه‌ای که به زبون می‌آورد، تشویقش می‌کردی.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
بگو ببینم، فکر کردی اگه زهر و هیولا نمی‌ساختم، چی می‌شد؟ مینوس هیچ شهبانویی لازم نداره. فقط یه بازیچهٔ ساده‌لوح می‌خواد که کاملاً تحت‌سلطهٔ خودش باشه و تا سرحد مرگ ازش نسل‌کشی کنه. خیلی خوشحال می‌شه که تا ابد زنجیرم کنه و فقط کافیه پیش پدرش لب تر کنه؛ اما چنین کاری نمی‌کنه؛ چون می‌دونه قبلش باهاش چی‌کار می‌کنم.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
سوار کشتی شدم و دستم را بالا بردم. او هم دستش را برای من بالا برد. خودم را با امیدهای واهی دل‌خوش نکرده بودم. من ایزدبانو بودم و او فانی و هر دومان زندانی. اما چهره‌اش را مانند مهری که در موم فشار می‌دهند، در ذهنم حک کردم؛ پس همیشه در یادم زنده می‌ماند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
مگر فرزندان کیسه‌های غلات هستند که یکی جای دیگری را پر کند؟!
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
می‌دانم که آن‌چنان در سرنوشتش نقشی نداشتم که ادعایی داشته باشم؛ اما با زندگی در انزوا، کمتر لحظه‌ای پیش می‌آید که جانت به جان دیگری پیوند بخورد؛ درست مثل آنکه ستاره‌هایی فقط یک بار در سال به زمین نزدیک می‌شوند. او برایم چنین صورت فلکی‌ای بود.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
اگر در این جزیره گیر افتاده بودم، دست‌کم مجبور نبودم پاسفی و امثال او را به آنجا راه دهم. کنار شیرم قدم می‌زدم و گفتم: «تموم شد. دیگه بهشون فکر نمی‌کنم. اون‌ها رو از ذهنم بیرون کردم و دیگه باهاشون کاری ندارم.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
میان درختان ماندم تا نبیند تماشایشان می‌کنم و برای این کار هم مسخره‌ام کند؛ اما لازم نبود به خودم زحمت دهم؛ چون او اصلاً پشت‌سرش را نگاه نکرد.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
آن حس تهوع‌آور قدیمی دوباره برگشته بود که می‌گفت در تمام لحظات زندگی‌ام فقط یک احمق بوده‌ام. به خودم یادآوری کردم به پرومیتیس کمک کرده‌ام؛ ولی حتی از نظر خودم هم افتخار به چنین چیز کوچکی رقت‌انگیز بود. تا کی باید به آن چند دقیقهٔ کوتاه چنگ می‌انداختم و می‌کوشیدم حقیقتم را زیر پتویی نخ‌نما پنهان کنم؟! پس تفاوتی نداشت که آن موقع چه‌کار کرده بودم. حالا پرومیتیس کنار صخره‌اش زنجیر بود و من اینجا.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
با خودم گفتم دست‌کم خوب است برادرهایشان را اینجا نفرستاده‌اند که با هم لاف‌زنی کنند، کشتی بگیرند و گرگ‌هایم را شکار کنند. البته اصلاً چنین چیزی امکان نداشت؛ چون پسرها را هرگز مجازات نمی‌کردند که بخواهند تبعید شوند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
«اصلاً جنگ سر چی بود؟» «بذار ببینم فهرستش رو یادم می‌آد.» با انگشت‌هایش می‌شمرد: «انتقام، شهوت، تکبر، حرص، قدرت. چی رو یادم رفت؟ آهان بله، غرور بیش از حد، زودرنجی.»
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
زندگی با او مانند ایستادن کنار دریا بود. هر روز به رنگ متفاوتی درمی‌آمد و کفی متمایزی روی امواجش شکل می‌گرفت؛ اما همیشه با تلاشی خستگی‌ناپذیر، به‌سوی افق پیش می‌رفت.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
هر شاهزاده‌ای باید زمین‌هایش رو خوب بشناسه و راهی بهتر از چروندن بزها برای یادگرفتنش وجود نداره.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
یکی از ترفندهایش این بود که حرفی را بدون توضیح می‌گفت و مانند بشقابی خالی روی میز می‌گذاشتش تا ببیند تو چه‌چیزی در آن می‌گذاری
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
اما به این سادگی‌ها نبود و هر دو می‌دانستیم. کار فیت‌ها پر از وسوسه و فریب بود. آن‌ها موانعی سر راهت قرار می‌دهند تا تو را به همان آزمون مشقت‌بارشان سوق دهند. همه‌چیز هم در خدمتشان است: بادها، امواج، قلب‌های متزلزل انسان‌ها.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡⁩ ꧂
۰
اودیسیوس، پسر لیرتیس، رهنَورد بزرگ، شاهزادهٔ نیرنگ‌ها و ترفندها و هزاران روش و راه‌حل! او زخم‌هایش را به من نشان داد و در عوض گذاشت وانمود کنم خودم هیچ زخمی ندارم. سوار کشتی‌اش شد و وقتی برگشت تا مرا نگاه کند، رفته بودم.