«الان به مغازه فکر نمیکنی؟»
ویلبر سرش را تکان داد. «راستش، نه.» اما دروغ گفت، یا نیمی از حقیقت را پنهان کرد. «تو این لحظه نه. فقط دارم به تو فکر میکنم. این خودش حسابی ذهنم رو مشغول کرده...»
آن زمان، خیلی قدر این خوشبختی را نمیدانستند که انگار بدون هیچ زحمتی مثل جویباری میان انگشتانشان جاری میشد. خیال میکردند همیشه همینطور خواهد بود و آن جویبار هرگز خشک نمیشود. همینطور جاری میماند و میماند و آنها هیچوقت مجبور نمیشوند به این فکر کنند که سرچشمهاش کجاست. خیال میکردند هیچوقت برایشان زحمتی ندارد که جرعهای از آن بردارند و بنوشند، چون زندگی تا ابد مثل ماهعسل میماند.