او در تحلیل شعری از هولدرلین میگوید: «ابتدا معلوم شد: حوزهٔ کار شعر، زبان است. پس گوهر شعر باید از گوهر زبان درک شود. سپس روشن شد: شعر نامگذاریِ خلاقِ هستی و گوهر چیزهاست... ازآنجاکه شعر، زبان را هرگز بهعنوان کارمایهٔ موجود بهکار نمیگیرد، بلکه شعر، [وجود] زبان را ممکن میسازد... پس برعکس، باید گوهر زبان از گوهر شعر فهمیده شود.»
اما شعر، اگرچه نادیده را دیدنی میکند و میتواند گوهر زبان را فهما کند، ولی بهگمانم، از آن فراتر، به آفرینش چیزی دست مییابد که پیشتر وجود نداشته است. شعر، تنها بهخاطراینکه شعورِ دیدن یا کشفِ نادیدهها را دارد، شعر نیست، بلکه بهخاطر آفرینش هستی، هستی ویژهٔ خود، «شعر» میشود. اگرچه هایدگر «شعر» را بهعنوان «آفرینش کلامی هستی» برآورد میکند، اما این «آفرینش هستی» از دیدگاه او، نه هستیِ ویژهٔ شعر، که کل هستی بهمعنای جهان موجود است، که در آن بیشتر جنبهٔ «بخشندگی» یا «دهش» (Stiftung) مورد نظر است تا خودِ آفرینش. و برای همین است که همهجا بهجای آفرینش (یا Schaffen, Schoepfung)، واژهٔ Stiftung (وقف، بخشش) بهکار میبرد. هرچند یکی از معناهای نادرِ Stiftung، آفرینش (معادل Schaffen) است، ولی دراینحالت نیز جنبهٔ «بخشش» یا «دهش» بر «آفرینش» برتری دارد.