دیشب یه پسر بچه با چهرهای معصوم و دوست داشتنی به خوابم اومد. گفت: من کنار جاده شنی هستم. حتی محل حضورش رو هم تو خواب نشونم داد و گفت:
باد، خاکها رو از روی بدنم کنار زده. الان موقعش شده که من برگردم! مادرم هم خیلی بیتابی میکنه. بعد گفت: من، هم اسم شما هستم. بیا که تو هم حاجت روا می شی!!
با تعجب داشتم به حرفهای برادر غلامی گوش میکردم. با عبور از تپهها رسیدیم به جاده شنی. کمی جلو رفتیم. بعد، در نقطهای ایستادیم. ده متر از جاده فاصله گرفتیم.
برادر غلامی نشست و با دست خاکهای رَملی و نرم را کنار زد. هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که پیکر شهید پیدا شد.