(من با همه وجودم به تو که اسم معلول را یدک میکشی تعظیم میکنم. اعتراف میکنم که معلول منم نه تو... من معلولم که نمیتوانم قدر دست و پایم را بدانم و با آنها زندگیام را بسازم. معلول منم که ذهنم به نفرت و انزجار خو گرفته و محبت را از یاد برده است. معلول منم که امروزم بیفایده تر از دیروزم است. معلول منم که افسردگی و اشک ریختن افسار زندگیام را از دستانم گرفته ومانند مردگان متحرک فقط راه میروم و حرف میزنم من با دیدن تو از خودم خجالت میکشم. عزیز دلم تو معلول نیستی. نام تو اسطوره امید و زندگی است تو خود زندگی هستی... .)