پوست آدمیزاد کلفتتر از این حرفهاست. کنار میآید. با همهچیز کنار میآید. ما نمیمیریم. دق نمیکنیم. حتی زندگیمان را با رفتن کسی تعطیل نمیکنیم. شاید هم موفقتر و پیروزتر، دروازههای فردا را فتح کنیم اما لاولوی این زیستنها و موفقیتها و پیروزیها و قهوه خوردنها و رقصیدنها و دوست داشتنها، پنهان و یواشکی، یاد آن کیفیت ازدسترفته میافتیم. انگشتهای پایمان گُر میگیرد، قلبمان مچاله میشود، پلکمان خیس میشود، نفسمان بند میآید و در جواب دیگری دیگری که در برابرمان ایستاده و میپرسد: «چی شد؟»، میگوییم: «هیچی عزیزم، هیچی.»