جملات زیبا از متن کتاب عیار ۲۴ | طاقچه
تصویر جلد کتاب عیار ۲۴

کتاب عیار ۲۴

روایت‌هایی از پایمردی طلایی زنان ایرانی

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۸ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهسا
۱
فکر میکرد مادرهای بی‌نام‌ونشانی که توی خانه‌هایشان بچّه‌ها را به عشق ظهور بزرگ میکردند هم میتوانستند سربازهای گمنام امام زمان باشند؛ نمیتوانستند؟!
مهسا
۱
زهرا وقتی از اوضاع جنگ و فرمان کمک باخبر شد، نیم‌ست طلایش را گذاشت توی کیفش. اوّلین هدیهٔ عقدشان بود و دلش میخواست از همین اوّلینها شروع کند. طلا را برداشته بود، امّا هنوز قلبش آرام نگرفته بود. فرمان کمک جزئیّات عمیقی داشت: «با تمام توان...» آیا تمام توان زهرا فقط بخشیدن طلا بود؟
مهسا
۱
جمع باطل کوچک‌ترین حرکتشان را پویشی عظیم نشان میدادند و اهل حق از ترس ریا سکوت میکردند و عظمت حرکتشان دیده نمیشد.
مهسا
۰
ناهید طلا زیاد داشت. سالها بود که دیگر خودش برای خودش چیزی نخریده بود؛ ولی زیاد هدیه گرفته بود. دلش میخواست چیزی هدیه بدهد که توی ثوابش تنها نباشد. با انگشتری که با نگین استادش ساخته بود، استاد اخلاق را شریک میکرد و با انگشتر یادگار مادرش، مادرش را. یادگاری توی دل آدم بود.
مهسا
۰
طلاها را که بخشید یک لحظه حرف شوهرش از دلش رد شد. نکند روز خاصّ زندگی‌اش جایی دیگر بود؟ اگر خودشان محتاج میشدند؟ ولی... خدا که بدهکار نمیماند!
مهسا
۰
بچّه‌ها چیزی میشوند که ما در واقع هستیم، نه چیزی که دلمان میخواهد باشیم.
مهسا
۰
یادش نمی‌آمد مادر جایی از مشکلات زندگی گله کرده باشد. میگفت با کسی که هشت سال جنگ را دیده، از غم آب و نان حرف نزنید!