زهرا وقتی از اوضاع جنگ و فرمان کمک باخبر شد، نیمست طلایش را گذاشت توی کیفش. اوّلین هدیهٔ عقدشان بود و دلش میخواست از همین اوّلینها شروع کند. طلا را برداشته بود، امّا هنوز قلبش آرام نگرفته بود. فرمان کمک جزئیّات عمیقی داشت: «با تمام توان...» آیا تمام توان زهرا فقط بخشیدن طلا بود؟