این دفعه دیگه میدونم چکار کنم. کار رو یه سره میکنم. میدونم این قضیه از کجا آب میخوره. همهاش تقصیر اون مادرشه. اون پیرزن اینو کوک میکنه.
نزدیک بود شاخ دربیاورم. گفتم: «حالت خوبه آقا جون؟ ننهجون که صد سالشه. نه میتونه حرف بزنه، نه چشمش میبینه، نه گوشش میشنوه. چه جوری میتونه مامان رو کوک کنه؟»
ـ نه بچه جون تو اون زن رو نمیشناسی. از اولش هم از من بدش میاومد. چشم نداشت من رو ببینه. الان هم از راه ... چه میدونم تله فاطی میگن چی میگن .... حتماً از اون راه داره دخترشو آنتریک می کنه.