یاد لعل تو مرا میبرد از هوش امشب
میسپارم چو به فریاد دلم گوش امشب
خون دل میخورم از جام غمت گرچه مدام
باز میریزی و گویی که تو را نوش امشب
صبر و آرام و قرار و دل دینم بردهست
زلف مشکین تو تا ریخته بر دوش امشب
مست میخانهی چشم تو چنانم که مدام
میکنم هستی خود در تو فراموش امشب
» دانیالم«که به دنبال تو زان سوی افق
خسته باز آمدهام تا به بر » شوش«امشب
گر عتابم کنی ای دوست و گر بنوازی
چشمهای گشتهام از عشق تو پرجوش امشب
خواهی ار معنی رندی و صفا دریابی
گوش کن زمزمهی مست دلم گوش امشب
سقف افلاک به هم میزنم از شوق اگر
با خیال تو شوم باز هماغوش امشب