جملات زیبا از متن کتاب مایکل وی (جلد دهم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب مایکل وی (جلد دهم)

کتاب مایکل وی (جلد دهم)

کلنی

۴.۶(از ۱۷ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۲۹۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
درحال‌حاضر، اگر ازم بپرسید نیمهٔ پر لیوان را می‌بینم یا نیمهٔ خالی، می‌گویم فقط می‌خواهم لیوان را خردوخاکشیر کنم.
Maahi_Zar
۱۴
«چی به ما، یا به هرکس دیگه‌ای، این حق رو می‌ده که تصمیم بگیریم دنیا باید چی فکر کنه؟»
kavion
۷
«یه جا خوندم که قلب آدم در طول زندگی بیش از دومیلیارد بار می‌تپه.» سر تکان داد. «چطور چیز به این قدرتمندی می‌تونه این‌قدر شکننده باشه؟»
زهرا
۴
کسی قرار نیست از صحنهٔ زندگی زنده بیرون بره. هیچ‌کس. همه می‌میرن. و نکته اینه که همه واقعاً زندگی نمی‌کنن.
زهرا
۴
نمی‌خوام زیادی شلوغش کنم، اما اگه نتونم برای اون جونم رو بدم، دیگه هیچی ارزش جون دادن براش رو نداره و اگه چیزی ارزش جون دادن نداشته باشه، پس، برادر، چیزی هم نیست که ارزش داشته باشه براش زندگی کنی.»
زهرا
۴
«می‌خوام در کنار تو زندگی رو شروع کنم. می‌خوام باهات خونه و خانواده بسازم. و یه روزی، می‌خوام بچه‌دار بشیم و بزرگ شدنشون رو تماشا کنیم. دلم می‌خواد یه زندگی عادی خسته‌کننده داشته باشم
کتاب خور
۳
من چی توی تو دیدم؟» اپیک گفت: «چیزی رو دیدی که می‌خواستی ببینی.» تارا مشتی نثارش کرد و او را زمین انداخت. «چیزی که من می‌خواستم ببینم این بود، بی‌همه‌چیز.»
زهرا
۳
دکتر سم به ما یاد داد که سنت و آیین‌ها بخش حیاتی هر فرهنگی هستن. اگه می‌خوای فرهنگی رو عوض کنی، با عوض کردن سنت‌هاشون شروع کن.
کاربر ۹۹۱۲۶۹۳
۲
تارا گفت: «چاسکی‌ها ابله بودن. فکر می‌کردن من تایلورم.» نیشل گفت: «همه‌مون نصف اوقات فکر می‌کنیم تو تایلوری.» کوئنتین گفت: «البته تا وقتی که دهنش رو باز نکرده.» تارا گفت: «یعنی چی این حرف؟»
زهرا
۲
هیچ‌وقت سروکارشان به رزیت نیفتاده بود. همه پخش زمین شدند غیر از چیسپا. نمی‌توانست جنب بخورد. نفهمیدم داشت چه بر سرش می‌آمد، تا اینکه کیسی آهسته از حلقهٔ تاریک درخت‌ها به‌سمت سنگ قربانگاه آمد.
کتاب خور
۱
زئوس قبل از آنکه کسی بتواند دهان باز کند گفت: «اون بریانه.» هیچ‌وقت از بریان خوشش نمی‌آمد و درجا او را شناخت. «ای میمون بدترکیب. یه روز جزغاله‌ش می‌کنم.»
زهرا
۰
«ترس یه معادلهٔ ریاضیه، اما معادله‌ایه که به‌خاطر عنصر عدم قطعیت توی آدم نمی‌تونیم حلش کنیم. آدم‌ها همچنان غیرقابل پیش‌بینی‌ان.»
زهرا
۰
ممکن است آدم بیشتر از یک نفر را دوست داشته باشد؟ این سؤالی است که جهان سعی می‌کند ساده جلوه بدهد یا بابتش شرمسارت کند، اما سؤال همچنان باقی است. دلم برایش تنگ شده بود.
زهرا
۰
پای شکسته دردناک به نظر می‌رسد، ولی آدم می‌تواند با قلبی شکسته این‌طرف و آن‌طرف برود و هیچ‌وقت کسی آن را نبیند. فکر کنم اتفاقی است که خیلی پیش می‌آید.
زهرا
۰
«چرا درخت رو برنداشتین؟ میلیون میلیون ارزش داشت. می‌تونستین بازنشسته بشین.» گفت: «چرا وقتی از کارم لذت می‌برم بازنشسته بشم؟ درضمن، درخت مال من نبود. آدم چیزی رو که مال خودش نباشه برنمی‌داره. برای همینه که اسپانیایی‌ها این‌قدر عذاب کشیدن. بعد از سال‌ها غارت و ذوب کردن آثار قشنگ ما، سعی کردن کشتی‌هاشون رو با طلا و نقره پر کنن و از اینجا برن. اما هرگز به خونه نرسیدن. طوفان بزرگی شد و کشتی‌هاشون رو غرق کرد.» یادم آمد چیزهایی دراین‌باره در کلاس تاریخ خوانده بودم.
زهرا
۰
«فقط از اینکه تعقیب بشیم و تهدید بشیم و بترسیم خیلی خسته شدم. خسته شدم از بس فکر کردم فردا دوباره طلوع خورشید رو می‌بینم یا نه. یا تو رو. تو خورشید منی.»
زهرا
۰
تایلور فقط یک لقمه خورد، بعد گفت: «می‌خوام ازت معذرت بخوام. می‌دونم کنار اومدن با من سخت بوده. و اگه اون خواب احمقانه نبود، من هم مثل تو پام رو می‌کردم توی یه کفش که بریم و ابی رو برگردونیم. یه‌جورهایی من به ابی نزدیک‌ترم تا تو به اون. خیلی دوستش دارم؛ اما تو رو بیشتر دوست دارم و اون خواب... بدجور من رو ترسوند. «فقط از اینکه تعقیب بشیم و تهدید بشیم و بترسیم خیلی خسته شدم. خسته شدم از بس فکر کردم فردا دوباره طلوع خورشید رو می‌بینم یا نه. یا تو رو. تو خورشید منی.»
Vianna
۰
چشم‌هایش پر از اشک شد. «مردم می‌گن باید زندگی هیجان‌انگیز باشه، اما، راستش، این‌ها همه‌ش حرفه. من یه زندگی کسالت‌بار می‌خوام. شاید برای کسی که متفاوت از بقیه به دنیا اومده توقع زیادی باشه؛ اما، بیشتر از هرچیزی، دلم می‌خواد در کنار تو یه زندگی کسالت‌بار داشته باشم.» گفتم: «زندگی با تو کسالت‌بار نمی‌شه.» «اما امیدوارم بشه. با تک‌تک سلول‌های تنم امیدوارم. دلم می‌خواد روی یه ایوون بنشینم و چای سرد بخورم و به این فکر نکنم که کی قراره بیاد سر وقتمون یا کی رو باید نجات بدیم. مایکل، اگه سالم برگشتیم خونه، من برنمی‌گردم دانشگاه. دیگه از پیشت نمی‌رم.» به چشم‌هایم نگاه کرد. «می‌خوام در کنار تو زندگی رو شروع کنم. می‌خوام باهات خونه و خانواده بسازم. و یه روزی، می‌خوام بچه‌دار بشیم و بزرگ شدنشون رو تماشا کنیم. دلم می‌خواد یه زندگی عادی خسته‌کننده داشته باشم که هیجان‌انگیزترین بخشش این باشه که نکنه از تمرین فوتبال جا بمونیم.»
Vianna
۰
«اگه بچه‌هامون هم الکتریکی بشن چی؟» «اون‌وقت پدر و مادری دارن که دوستشون دارن و شرایطشون رو درک می‌کنن.» به چشم‌هایش نگاه کردم. «من هم همین رو می‌خوام.» «اگه برگردیم، با من ازدواج می‌کنی؟» «اگه‌ای در کار نیست.» نیشم تا بناگوش باز شد. «الان ازم خواستگاری کردی؟» «این‌طور به نظر می‌رسه، مگه نه؟» «آره.» لبخند زد. «یه چیزی برات گرفتم.» از توی کیفش کیسهٔ مخمل کوچکی بیرون آورد. «بیا.» «چیه؟»
Vianna
۰
کیسه را باز کردم. یک حلقهٔ طلا در آن بود. گفتم: «پس جدی هستی.» «معلومه که جدی‌ام.» «باورت نمی‌شه. پیرمرده توی مغازه. اون بهم گفت امشب این به کارم می‌آد.» جعبهٔ جواهر را از جیبم بیرون آوردم و به او دادم. آن را باز کرد. «وای، مایکل. خیلی قشنگه.» گفتم: «الماس سبزه. نماد امید.» «الماس سبز. نمی‌دونستم چنین چیزی وجود داره.» حلقه را از جعبه بیرون آورد. «باورم نمی‌شه.» به چشم‌هایم نگاه کرد. «می‌شه دستم کنی؟» «اگه تو مال من رو دستم کنی.» با لبخند گفت: «اول تو مال من رو دستم کن. آداب درستش اینه.» «من کی باشم که بخوام آداب رو زیر پا بذارم؟» حلقه را برداشتم. «تایلور، می‌خوام باهات ازدواج کنم.» گفت: «قبول می‌کنم.»
Vianna
۰