آفتاب روی پلکهای بستهاش میتابید؛ لذت آن گلها، سنبلها، ساقههای نرم یاس که همراه مادرش در باغ تماشا میکرد و فریادهایی آرام و ندایی از سر شوق برای فراخواندن همدیگر به تماشای آن زیباییها: «مامان بیا! نگاه کن! یادت میاد که این غنچه دیروز هنوز باز نشده بود؟»