بزرگتر شدم موقع پاک کردن جدا میشدم از بقیه، تکیه میدادم به دیوار و همینجور که پاک میکردم میگفتم: ببین این حبوبات خامه، هیچکس حاضر نیست با آشغالاش بپزه، چه برسه که بخوره و قوت جون بکنه! اگه تو هم میخوای مقبول بشی و پذیرفته بشی، باید جدا بشی از آت و آشغال، بزرگتر شدم حس کردم بحث جدا کردن نیست، بحث اینه که خودم باید جدا کنم از خودم هرچیزی که ضرر داره و نفع نداره، بدمزه است و من رو از خوب بودن دور میکنه. دیگه فراری نبودم از پاک کردن نخود و لوبیا! یکی از لذتهام همین بود که بشینم سر سینی و با دقت انگشتهام رو واسطه کنم تا پیدا کنه و تفکیک کنه