بغل دستیام به بغل دستیاش میگوید: «عروسی هم عروسیهای قدیم. آدم سر شوق میاومد. تو هوای باز، تو حیاطهای بزرگ، حوض، درخت، بزن و بکوب، سیاهبازی، شعبدهبازی، چه صفایی داشت!»
و بغل دستی بغل دستیام با لپی که از شیرینی باد کرده، میگوید: «حالا همه چی فرق کرده، شیرینیهاش هم چنگی به دل نمیزنه. انگار داری کاه میخوری.»
تا آنجا که میدانم الاغها و اسبها کاه را با کیف میخورند. از گوشه چشم نگاهش میکنم با آن تیپ و کراوات جوری شیرینی میخورد که انگار الاغی کاه را دولپی میخورد.