برای آخرینبار نگاهش را در خانه میچرخاند که هیچکس در خانواده به اندازهٔ او با ساختارش آشنا نیست: چوب درخت کاج، کاشیها و دیوارها با آن کاغذدیواریهای گرانقیمت. همچنین برای آخرینمرتبه در باغچه میایستد و بدون شک در آشپزخانه هم، در این مکان بهشتی و جهنمی.
و بعد، بعد میرود. در پشتسرش بسته میشود. میگذارد کلید پشت در بماند، به همین سادگی. بگذار دزدها بیایند و همهچیز را به سرقت ببرند. او هیچچیز برای ازدستدادن ندارد.
سوار اتومبیل میشود و به پشتسرش نگاه نمیکند. هیچ بچهٔ کوچکی او را به تنگ نمیآورد و هیچ مادری نیاز به پرستاریاش ندارد. میتواند برود. بالاخره میتواند برود و میرود.