بهتر است پولها را پس بدهی...! همین الان، بله، فیالفور، هنوز وقت داری! بدو! به آنها بگو که فقط میخواستهای بدانی که میشود یا نه؛ بگو شوخییی بیش نبوده؛ یک چیزی سرهم کن و بگو، مهم این است که آنها را پس بدهی. شاید هیچ اتفاقی برایت نیفتد، شاید اگر آنها را پیش خودت نگه داری، وضع بدتر بشود...
مارکوس رویش را برگرداند، یکی از پاهایش را بلند کرد، دوباره پایین برد، به شیشهٔ ویترین تکیه داد، آهکوتاهی کشید. زنیموسفید که دو کتاب جیبی قطور در دست داشت، نگاهی سرد به او انداخت و در ابری از ترس و انزجار گم شد. برش گردان! آنوقت، فقط همان وقت است که همهچیز میتواند مثل سابق باشد. دوباره امنیت، دوباره پیادهروی، دوباره آرامش. دوباره کار!
و دوباره مهر و میز و خودکارهای پلاستیکی، دوباره خَلَئی میان سر شب و نصفهشب. و کتابهایی که قولهایی میدهند که هرگز جامهٔ عمل نمیپوشند.