جملات زیبا از متن کتاب زن ها روحانی نمی شوند | طاقچه
تصویر جلد کتاب زن ها روحانی نمی شوند

کتاب زن ها روحانی نمی شوند

زندگینامه داستانی استاد فاطمه سیدخاموشی (طاهایی)

۴.۱(از ۱۲ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۴۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
صدای توفندهٔ آقای قمی را شنید که سخنرانی‌اش را شروع کرده بود: «به نام اصلاحات، احکام دین را زیر پا گذارده می‌گویند آزادی است! چطور آزادی می‌باشد؟ دزدی، رشوه‌خواری، رباخواری، مملکت‌فروشی، دین‌فروشی آزاد است؛ ولی بردن نام خدا آزاد نیست. ما از کتک خوردن، زندانی شدن، کشته شدن باک نداریم و احکام دین را به مردم می‌رسانیم...»
بی‌نام
۵
روز اولی که آن‌ها را با آن سر و وضع آلامد دیده بود باورش نمی‌شد یک روز حاضر بشوند روی آن همه خوشگلی و پول و سلیقه، پردهٔ سیاه بکشند.
بی‌نام
۴
وقتی بهانهٔ خلقت، یک زن بوده چرا آدم باید از زن بودن خودش ناراضی باشد؟
R.Khabazian
۲
اگر همهٔ درهای دنیا به رویش بسته شوند، راهش به سوی خدا بسته نیست. این حدیث را هزار بار خوانده بود: «علم با کثرت تعلّم به دست نمی‌آید؛ بلکه آن، نوری است که خدا در دل‌هایی که می‌خواهد می‌گذارد.» آن وقت هرچه را باید بدانی، می‌دانی.
R.Khabazian
۲
«آدم اگر واقعاً عوض بشه دیگه هیچ‌کس عوضی نمی‌گیردش.»
R.Khabazian
۲
فکر کرد درس تبریزی که هیچ، اگر همهٔ درهای دنیا به رویش بسته شوند، راهش به سوی خدا بسته نیست. این حدیث را هزار بار خوانده بود: «علم با کثرت تعلّم به دست نمی‌آید؛ بلکه آن، نوری است که خدا در دل‌هایی که می‌خواهد می‌گذارد.» آن وقت هرچه را باید بدانی، می‌دانی.
فجر
۱
به یاد آورد زن‌هایی که روزهای اول می‌آمدند به مسجد، چه ظاهر نامرتبی داشتند. چادر رنگی را می‌کشیدند روی موهای ژولیده و با دمپایی می‌دویدند که به نماز اول وقت برسند. بندگان خدا روزهای اول اشرف را با چشم‌های گشاد تماشا می‌کردند. انگار خلقت تازه‌ای دیده بودند. باورشان نمی‌شد روحانی زن هم وجود داشته باشد. آن هم این قدر تمیز و مرتب و خوش‌پوش.
R.Khabazian
۰
دردسرهای زن بودن، فکری خوش و ناخوش را از ذهنش گذراند: «کاش مرد بودم!» به آرزوی خامش پوزخند زد و استغفارکرد. به یاد حدیث لولاک افتاد. وقتی بهانهٔ خلقت، یک زن بوده چرا آدم باید از زن بودن خودش ناراضی باشد؟
فجر
۰
فکر کرد درس تبریزی که هیچ، اگر همهٔ درهای دنیا به رویش بسته شوند، راهش به سوی خدا بسته نیست. این حدیث را هزار بار خوانده بود: «علم با کثرت تعلّم به دست نمی‌آید؛ بلکه آن، نوری است که خدا در دل‌هایی که می‌خواهد می‌گذارد.» آن وقت هرچه را باید بدانی، می‌دانی.
فجر
۰
اشرف می‌رفت خانهٔ آقای خامنه‌ای و پیشش اعتقادات می‌خواند. گاهی هم آقای خامنه‌ای می‌آمد منزل آن‌ها. اشرف از آقای خامنه‌ای خواسته بود به مکتب کمک علمی کند. او هم درس‌های تفسیر خودش را می‌نوشت و اشرف آن‌ها را توی مکتب تکثیر می‌کرد و به عنوان متن درسی می‌داد دست طلبه‌ها.
فجر
۰
معمولاً دو تا مأمور سر و ته کوچهٔ فریدون می‌ایستادند و خانهٔ آقای خامنه‌ای را می‌پاییدند. رفت و آمد به خانهٔ خامنه‌ای معانی زیادی برای ساواک داشت. او بارها به خاطر فعالیت‌های سیاسی‌اش به زندان رفته بود. خانم آقای خامنه‌ای مواظب بود رفت و آمدهای اشرف وقتی انجام شود که مأموری آن اطراف نباشد. اشرف بینش سیاسی‌اش را مدیون آقای خامنه‌ای بود. احساس می‌کرد این روحانی فاضل که سال‌ها در قم درس خوانده، چشمهٔ تازه‌ای است که در مشهد جوشیدن گرفته.
فجر
۰
پرسید: «کجا روز تعطیل؟» جلال نشست روبروی اشرف و مشغول پوشیدن جوراب‌هایش شد. گفت: «مبارزه تعطیلی داره خانوم؟
فجر
۰
پیش خودش فکر کرد امروز که اصل دین در خطر است به زنانی هم نیاز است که با مردم حرف بزنند.
R.Khabazian
۰
با همهٔ وجودش به ب بسم الله چنگ انداخت؛ به باء استعانت. بارها توی کلاس‌های ادبیات عرب گفته بود این باءِ کمک خواهی است. به صاحبخانه سلام کرد: «السّلام علی المهدی الذی یَملَأُ الارض قِسطاً و عدلاً»
فجر
۰
اشرف گفت: «بگو! بار دردهای سنگین رو باید چندنفری کشید.»
فجر
۰
«چه توقعی داری مادر؟ این تربیت خودت بود. وقتی که هر روز با صدای دعای صباحت بیدار می‌شدیم. وقتی چراغ‌ها رو خاموش می‌کردی و دور گهواره جمع‌مون می‌کردی روضه علی اصغر می‌خوندی. وقتی پای دیگ غذا قرآن ختم می‌کردی. می‌بینی که هیچ کدوم آدم این دنیا نشدیم!» مادر لبخند اشک آلودی زد.
فجر
۰
پدر بانو مثل پدر اشرف از تجار متدین اصفهان بود. بانو از بچگی عاشق کتاب بوده و توی فرهنگی که توقع داشتند او بنشیند توی شاه‌نشین عمارت پدرش و خانمی‌اش را بکند، افتاده بود دنبال دروس دینی. با این که توی پانزده سالگی ازدواج کرده بود، نه شوهر نه بچه مانع راهش نشده بودند. توی چهل سالگی از پنج عالم بزرگ زمانش اجازه اجتهاد گرفته بود و بعدها خودش به مردانی مثل آیت‌الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی و علامهٔ امینی اجازهٔ روایت داده بود.
فجر
۰
گفت: «از زمین و آسمون بلا می‌باره به سرم! جلال زندانه. محسن و تقی و چند تای دیگه رو گرفتند. مرتضی گم و گور شده. حاصل زحمات هفت‌ساله‌ام درش مهر و موم شده.» دایی لبخند زد. گفت: «همهٔ اینا یعنی تو داری حرکت می‌کنی. اگر سر جات وایساده بودی، هیچ مانعی هم سر راهت نبود.»
فجر
۰
وقتی داشت توی سر و صدای دخترها بسم الله می‌گفت با همهٔ وجودش به ب بسم الله چنگ انداخت؛ به باء استعانت. بارها توی کلاس‌های ادبیات عرب گفته بود این باءِ کمک خواهی است.
R.Khabazian
۰
حضرت فاطمه نقطهٔ اتصال تمام زن‌های مسلمان عالم است
R.Khabazian
۰