بعد از فیلم، نشستیم در بوفهی سینما. ساندویچ خوردیم. موقع پرداخت پول دیدیم خیلی گران حساب کرده. مرتضی پول همه را حساب کرد و آمد سمت ما و گفت: «حالش رو میگیرم. بهش میفهمونم که دیگه گرونفروشی نکنه!»
دوباره رفت سمت مسئول بوفه و ما آمدیم بیرون. چند دقیقه بعد مرتضی آمد. درحالیکه همهی قاشق چنگالها و نمکدانهای بوفه را بلند کرده بود!
شب در خانه بودیم که مادرم خبردار شد. یعنی اینقدر گیر داد که این همه قاشق چنگال را از کجا آوردید که من حقیقت را گفتم.
مادرم خیلی ناراحت شد. کلی با ما حرف زد. گفت: «اگه ساندویچ گرون بود نمیخریدید. اما چرا قاشق چنگالها رو برداشتین؟»
بعد ادامه داد: «میدونین اینها حقالناسه و باید روز قیامت جواب بدید؟ میدونید خدا از حق الناس نمیگذره؟» آنقدر مادر ما نصیحت کرد که فردای همان روز، مرتضی همهی وسایلی را که به سختی بلند کرده بود به سینما برد و سر جایش قرار داد.