مرد ابروهایش را بالا برد و گفت: «ببخشید، نمیخواستم فضولی کنم. این روزها چه میکنی؟»
شانههایم را بالا انداختم و گفتم: «منطقه را میگردم، دوچرخهسواری میکنم و تورهای زیادی رفتهام. چیزهایی از این دست...»
او با لحنی آرام گفت: «آه، فقط حواسپرتیهای کوچک و خوشایند.»