با دیدن این صحنهها با خودم فکر میکنم که اینها از تنهایی اینجا چه میدانند؛ از روزهای یکنواخت و تکراری توی کلبهٔ دربوداغون ما، از شبهایی که باد شدیدی میوزد و انگار زمین در حال لرزیدن است، یا از شبهایی که صدای باران نمیگذارد بخوابیم، از ماههایی که فقط ماییم و این تپهها و اسبها و حشرات و پرندههای مهاجر. نظرشان دربارهٔ سکوت مرگبار زمستان اینجا چیست؟