در قلبش چیزی که واقعاً و بیش از داشتن چهرهای خوب میخواست، این بود که کسی دوستش بدارد؛ که کسی به چشمانش نگاه کند و حتی گرچه زیبا نیست، به او حس زیبایی ببخشد؛ که کسی تنهایی نقش شده بر قلبش را کنار بزند تا بتواند بدون چشیدن طعم تلخی که پس از پایان خنده بر روی زبانش مینشست، قهقهه سر دهد.
میخواست نور فانوس کسی باشد.