«۴، ۵ ساله بودم، با دو گیس بافتهٔ بلند. پدرم دست من را میگرفت و میبرد کافه. یادم هست که من را بغل میکرد و میگذاشت روی صندلی. تمام دیوارهای کافه فردوسی آینه بود. در آینه روبهرویم دیدم یک آقای لاغر با سبیل و عینک دارد میآید. او آمد پشت سر من و از پشت من را گرفت، سرم را ماچ کرد و دو تا گیسم را کشید و یک تعریفی کرد. بعد آمد نشست کنارم و یکی از زیربشقابیهای کاغذی را برداشت و از من طرحی کشید با دو گیس بافته. هر وقت این خاطره را میگویم حسرتی من را فرا میگیرد که چرا آن نقاشی را همانجا گذاشتیم و آمدیم. چرا نیاوردیم با خودمان. صادق هدایت از من پرتره کشید