با این همه، یکایک این لیموها، بهنحوی، صمیمی میمانند: جز لیمو هیچ نیستند، جز چیزی دوستداشتنی و پیشپاافتاده و فانی، ایستاده در پرتوِ نورِ مداقه، مانده در لحظهٔ نظاره. اینجا انگاری میلمان به بیهمتایی و بیمانندی، با میلمان به جزئی از کلّ بودن آشتی میکند. آیا همهاش همین نیست؟ اینکه خودت باشی و بهنحوی متعلق به دیگری؟ برای یک آن در موازنه.