جملات زیبا از متن کتاب گوزنی درون سینه ام دست و پا می زند | طاقچه
تصویر جلد کتاب گوزنی درون سینه ام دست و پا می زندsubscriptionAvailable

کتاب گوزنی درون سینه ام دست و پا می زند

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فرزاد کریمی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Niyaz.h
۲
چشم‌های تو زنده‌ترین خورشیدهای کهکشان است چشم‌های تو ری‌را چشم‌های تو تا انتهای جهان خواهد خندید و آن کسی که فرمان شلیک داد خودش می‌داند سال‌هاست مرده است
Niyaz.h
۰
گفته بودی نشان انتظار یک چراغ روشن است به خانه می‌رسم چراغ را خاموش می‌کنم
Niyaz.h
۰
می‌دانی؟ ما به موشک ما به مرگ ما به خطاهای بی‌حساب انسانی خو کرده بودیم
ایران
۰
چشم‌ها چشم‌ها چشم‌هات که آغاز انقلابی تازه بود...
سُهاد
۰
از لابه‌لای مکتوب این سطرها سرانجام حرفی سخنی نشانه‌ای تا حرف‌حرف نام تو مجموع شود
سُهاد
۰
من شبحی سرگردانم در دوازده قلعه به دروازه‌های تهران از حصار ناصری تا منتهاالیه شمالی شهر تهران تهران محله‌های دور تهران خاطره‌های دور و حرف‌های مقطع یک نام ابتدا به میم انتها به لام مثل حروف مقدس در سرآغاز سوره‌های نازل بر پیام‌آوری سرگشته به بوستان‌های شهر
سُهاد
۰
از لابه‌لای سطرها بیرون بیا از لابه‌لای درخت‌های خستهٔ بلوط با چشم‌های وحشی گوزن بیرون بیا و دست روی پیشانی‌ام بگذار هرچند لمس پیشانی بیداری از کتابت رؤیاهاست با این همه دست روی پیشانی‌ام بگذار از لابه‌لای مکتوب شاخ و چشم و بلوط پیشانی و لمس و رؤیا و آن سطرهای سپید که از پس کوچ بزرگ گوزن‌ها بر جای مانده است
سُهاد
۰
پرشکوه پرحماسه پرطنین به سبک خراسانی دوستت دارم مثل رستم که تهمینه را مثل بیژن که تارتار گیسوت را گیسو گیسو گیسوسیاه! با رخانت گلنار و لب عناب با مثنوی‌مثنوی منظومهٔ چشم‌هات با تیر و کمان و مژه‌هات که خون‌ریزند
سُهاد
۰
جای بریدگی بازوهام تیر می‌کشد جای بریدگی چشم‌هام تیر می‌کشد بریده‌بریده از نگاه بریده‌بریده از انگشت‌های روبه‌نوازش با تیغی تیز در آستین با چشمی کُشنده در دست با نگاهی بریده از انگشت و زبانی بیرون‌افتاده از دهان: صبح به خیر آقای بونوئل.
سُهاد
۰
چشم‌هات را ببند و خیال کن خیال کن چلچله‌ای هستی توی خط مقدم چه می‌دانی جنگ چیست؟ خون که فواره می‌زند چیست؟ صبح می‌شود و می‌خوانی و می‌خوانی و می‌خوانی که جفتت را... خیال کن از آن سو خمسه‌خمسه که می‌آید تو چلچله می‌زنی
سُهاد
۰
حس تیغهٔ تیز یک ارهٔ برقی وقتی به چنارهای صدسالهٔ ولیعصر می‌رسد بوی صمغِ بیرون‌زده از کنده‌های بریده از راه‌آهن تا تجریش بوی تعفن یک قرن از مشروطه تا جمهوری از انقلاب تا آزادی و نقشه‌های درهم مترو تا جنوب تهران که پایان خط است پیاده که شدید از مسیر درست خارج شوید
سُهاد
۰
خیال کن زن اثیری از روی جوی پریده است نیلوفر را توی موهای مرد فرو کرده است دست‌هاش را دور گردنش و لب‌هاش را آخ! لب‌هاش را لب‌هاش را...
سُهاد
۰
در مسیر افسانه‌ای شرقی بود درست میانه‌های داستان و چشم‌هات که غزالی می‌کرد و بایزید که می‌گفت: «جهد کردم تا درخور تو بُود و نبود» درخور چشم‌هات نبودم چشم‌هات که غزالی می‌کرد در تمام هزار و یک شب شهرزاد و من که بیدار نشسته بودم مبادا چشم باز کنی و نباشم و حلاوت مردمک‌هات حجاب قرب بود
سُهاد
۰
و معلوم نبود چگونه در امتداد این‌همه اساطیر در امتداد هزارافسان از هزار شب و آن‌همه شمشیرِ آخته از آن‌همه امیر شب‌زنده‌دار... دل‌بسته به افسانهٔ تنها یکی هجوم پلک هجوم مردمک‌هایی از رؤیای یک جفت چشم و انتظار کراماتی از شیخ خرقان «هرکس بدین سرای درآمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید» و از حال پلک‌هاش مپرسید و از حال مردمک‌هاش مپرسید که چشم‌هاش غزالانی بودند شنگ تا چشم باز کردم و رفته بودند...
سُهاد
۰
بخوان مرا به نام بخوان مرا من آمادهٔ قرائت توام و این لوح کبود را که پر از روشنایی‌ست یا کاشف‌النور کاشف نام‌های مقدس در تاریخ‌های کور بخوان به نام خون‌های سرخ در شریان‌های هزار مادر مادران داغ‌دارِ هزار سرباز از هزار جنگ
سُهاد
۰
درست بعد از چشم‌های تو آمده بودم نشسته بودم از چهارراه توفان و گوزن و قطار رؤیا و باران و ریل‌های موازی بی‌پایان اندکی خیالِ ابرهای سفید اندکی آسمان میدان راه‌آهن… چشم‌های تو رفته بود و از تمام هیاهوی قطار تنها تکه‌ابری توی هوا مانده بود که می‌گفتند شمایل گوزنی‌ست که سال‌ها پیش به جنگل‌های بلوط تبعید شده است
سُهاد
۰
گفته بودی نشان انتظار یک چراغ روشن است به خانه می‌رسم چراغ را خاموش می‌کنم
سُهاد
۰
من از تو گریخته‌ام این‌گونه بی‌پناه که در آغوش توام گوزن سرکش بی‌خیال با چشم‌های سیاه ترکمن
سُهاد
۰
من اشتباه برگزیده شدم من... پیامبر بی‌اعجاز کلمات ارض موعود تو نیستم با این وجود به من هجرت کن از شرقی‌ترین مدیترانهٔ چشم‌هات تا غربی‌ترین خاورمیانهٔ رها از یوغ گونه‌هات به من هجرت کن به من که تمام اعجازم قلاب‌سنگ رهاشده تا قدس است به من که تمام اعجازم تشییع هرروزهٔ مرگ در جعبه‌ای چوبین تا همین خاوران است
سُهاد
۰
به تاریخم بیا به تاریخ خون در چشم‌هام به تاریخ حسرت در دست‌هام به تاریخ زوال در پاهای بریدهٔ بی‌انجام بیا بزن به جغرافیای من بتاز با چشم‌هات که خلاصهٔ زیتون است با گونه‌هات که وعده‌گاه بهشتی عناب و انار بیا
سُهاد
۰
حالا هر روز چیزی از من کم می‌شود «مثل آسمانی که پرنده‌هاش را فوج‌به‌فوج فراموش می‌کند» و کبوترهای سفید که معلوم نیست هر بار فوج‌به‌فوج کجا می‌روند من خودِ فراموشی‌ام
سُهاد
۰
وقتی کنار حوض نشسته بودی توی لنز نگاه می‌کردی و لنز نمی‌دانست آن آخرین حضور چشم‌های تو در انعکاس آب و خاطره و رؤیاست من خودِ فراموشی بودم که هر روز چیزی از من کم می‌شد
سُهاد
۰
و اتاق پر از موهای بلند زنی بود که نیمه‌شب‌ها پیدایش می‌شد درست وقت قرص‌های خواب درست وقت کابوس‌های گرگ و پنجه‌های پر از خون راوی دست برده بود و از موهای گوزن یکی را برداشته بود سرخ بود موهاش سرخ بود پنجه‌های گرگ‌ها سرخ بود خیابان‌های تهران سرخ بود و پنجره انعکاس تمام سرخ‌ها را روی قالی انداخته بود
سُهاد
۰
اما چشم‌های تو ری‌را چشم‌های تو چه دیده بود که این‌گونه شوخ که این‌گونه شنگ دل به موشک‌های ضدهوایی سپرد؟ حالا ما می‌دانیم باد آمد و همهٔ رؤیاهای تو را با خود برد با این‌همه اشتباه می‌کنند پیش از این هم اشتباه کرده بودند فکر می‌کردند تو مرده‌ای
سُهاد
۰
اشتباه کرده بودند چشم‌های تو زنده‌ترین خورشیدهای کهکشان است چشم‌های تو ری‌را چشم‌های تو تا انتهای جهان خواهد خندید و آن کسی که فرمان شلیک داد خودش می‌داند سال‌هاست مرده است
سُهاد
۰
و خزر که شلتاق می‌کرد و موهای تو در باد مست بود که بر موج‌های کناره می‌کوبید و چشم‌های تو در ساحل شاخه‌های زیتون که یکی‌یکی می‌شکست
سُهاد
۰
سرانجام فراموشت می‌کنم مثل شاعری که صبح بیدار شده و خوابِ شعرش را از یاد برده است مثل پیامبری مبعوث که وحی مُنزَلش را...