جملات زیبا از متن کتاب یخبندان | طاقچه
تصویر جلد کتاب یخبندان

کتاب یخبندان

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۲۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
توماس برنهارت، زینب آرمند
انتشارات: 
نشر بیدگل
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
خاک
۱۴
همه‌چیز چقدر زود به هیچ تبدیل می‌شود، مثلاً می‌شوید آدمی بیکاره، بی‌مهارت، دیوانه، بی‌مصرف، کسی که بالاخره با این بلاهت خو گرفته... و همه‌چیز همیشه فقط در حد نظر و گمان باقی می‌ماند، هیچ‌چیزی عمیق‌تر یا سطحی‌تر از بزرگ‌ترین خطاها نیست.»
خاک
۹
«آدم همیشه توی قلب خودش سرگردان است، همه‌چیز اولش خیلی زیباست، اما تحمل همین زیبایی بعداً آن‌قدر سخت می‌شود که همه‌چیز را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.»
خاک
۸
چیزی که در ذهنم دارم با آنچه روی کاغذ می‌آید فرق می‌کند. روی کاغذ همه‌چیز بی‌جان می‌شود.
خاک
۷
کمدتان را باز می‌کنید: این هم یک آزار دیگر. حمام کردن و لباس پوشیدن آزارند. امان از لباس پوشیدن! صبحانه خوردن! به خیابان که می‌روید، بدترین مزاحمت‌ها در انتظارتان‌اند. نمی‌توانید از خودتان محافظت کنید. سعی می‌کنید از خودتان دفاع کنید، اما فایده‌ای ندارد. هر ضربه‌ای که بزنید، صدتای دیگر حواله‌تان می‌کنند. اصلاً خیابان‌ها چه هستند؟ هزارتوهای مزاحمت، سر تا ته. میدان‌ها چطور؟ آزارهایی که روی هم تلنبار شده‌اند. و تمامشان نه در دنیای بیرون، که در اعماق وجودتان لانه کرده‌اند! همه هم برای هدفی پوچ و بیهوده! هیچ پناهی ندارید. کلِ زندگی‌تان می‌شود فریاد کمک‌خواستن،
AmirHossein
۶
حساب باز کردن روی آدم‌ها اشتباه محض است. روی هیچ آدمی نباید حساب کرد. همیشه اشتباهم همین بوده. همیشه مرتکب این فاحش‌ترین خطای عالم شده‌ام، همیشه روی آدم‌ها حساب باز کرده‌ام!
خاک
۵
خلق یک انسان جدید وقتی می‌دانی قرار است، حتی شده یک روز، بدبخت باشد جنایت است. بدبختی، حتی اگر فقط یک لحظه وجود داشته باشد، بدبختیِ ابدی است. زادنِ یک تنهاییِ دیگر، فقط به این دلیل که خودت دیگر نمی‌خواهی تنها باشی، جنایت است. انگیزهٔ طبیعت جنایتکارانه است و استناد به آن بهانه‌ای بیش نیست، درست مثل همهٔ کارهایی که از انسان سر می‌زند.»
خاک
۵
باید مراقب باشید که طولانی‌تر از حد تحملتان زندگی نکنید. زندگی پروندهٔ قضایی‌ای است که قطعاً در آن بازنده می‌شوید، فرقی هم نمی‌کند که چه‌کسی هستید و چه‌کاره‌اید. حکم این پرونده قبل از آمدن انسان به این دنیا صادر شده. ا
خاک
۵
ناکارآمدیِ کلِ جهان... اینکه از همان ابتدا امکان ندارد با استعدادمان کنار بیاییم... همهٔ وجود آدم نارضایتی از خودش است. این‌طور نیست...؟ می‌دانید، سعیم این است که خودم را درک کنم، ولی می‌دانم که به جایی نمی‌رسم:
خاک
۴
نمی‌شود منکر این ایدهٔ متهورانه شد که خودکشیِ هر کسی نقطهٔ اوج هزاران سال مقدمه‌چینی است.
خاک
۳
امروز اعتراف کرد تمام نقاشی‌هایش را سوزانده. «باید از شرشان خلاص می‌شدم، از شرِ هر چیزی که یادم می‌انداخت چقدر بی‌ارزشم.» نقاشی‌ها مثل زخم‌هایی بودند که هر روز سر باز می‌کردند و دهانش را می‌بستند. «بدون معطلی کار را تمام کردم.
خاک
۳
آنهایی که دائماً از خودکشی حرف می‌زنند، آنهایی که در‌حقیقت از خودشان بیزارند، چون دنیای احساساتشان علیه میل و ارادهٔ آنها زادوولد می‌کند و هر روز به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن به ورطهٔ نابودی می‌کشاندشان. می‌خواهم بگویم: به حرف‌های برادرتان گوش دهید.
خاک
۲
انسان حیوانی ناقص است، ولی حیوان می‌تواند انسانی کامل باشد. متوجه منظورم می‌شوید: یکی ناشایسته‌تر از دیگری است، یکی به‌غایت بی‌رحم‌تر از آن‌یکی است. هیچ‌کدام به هم تعلق ندارند. هیچ‌کدام آن‌یکی را حذف نمی‌کنند.»
خاک
۲
چیزی که در ذهنم دارم با آنچه روی کاغذ می‌آید فرق می‌کند. روی کاغذ همه‌چیز بی‌جان می‌شود.
خاک
۲
یخبندان را به خوانندگانی پیشنهاد می‌کنم که می‌خواهند از خلال تجربه‌ای تازه از ادبیات از دریچه‌ای امن در عواطف تاریک تأمل کنند.
خاک
۲
این آدمِ زجردیده و ظاهراً بی‌مصرف، کسی که در‌حرفْ احتمالاً خواهر و برادر و اطرافیانی دارد، ولی در‌عمل همیشه تنها بوده است، آن‌قدر تنها و درمانده که بعید است گزارش من بتواند حق مطلب را در وصف این تنهایی ادا کند، تنهاست مثل مگسی که در زمستان توی اتاق آپارتمانی شهری گرفتار شده، صاحبخانه و اطرافیانش در تعقیب مگس جان‌به‌لب شده‌اند و بالاخره با یک ضربه پخشِ دیوارش می‌کنند،
Mobin
۲
«اینکه کسی درکمان کند یا میل ما به فهمیده‌شدن دروغ محض است. دروغی ناشی از همهٔ سوءتفاهم‌های جنسیتی.»
خاک
۱
همه‌چیز بالاخره نابود می‌شود و از دست می‌رود، بهترین فرصت‌ها، بهترین شرایط، هر چیزی که با سکوت مطلق در تضاد باشد.
خاک
۱
«به‌هرحال، پیری نه فضیلت است و نه دستاورد.» چشم باز می‌کنید و می‌بینید جایی هستید که ترکیبی است از همهٔ جاهایی که قبلاً بوده‌اید، «از محیط‌های بیشتر و بیشتر».
Mobin
۱
«یادم نمی‌آید چه می‌خواستم بگویم، ولی می‌دانم هرچه بود از روی بدجنسی بود. اغلب همین‌طور است، از همهٔ حرف‌هایی که می‌خواستی بزنی، فقط همین یادت می‌ماند که آن حرف‌ها از سر بدجنسی بوده.»
AmirHossein
۱
کوه‌ها شاهدان خاموش دردِ عظیم‌اند.
AmirHossein
۱
پدر ما، که در دوزخ هستی، نامت ننگین باد. پادشاهی‌ات مباد. اراده‌ات هیچ است. هم در زمین و هم در دوزخ. نان هرروزه را از ما دریغ کن و گناهانمان را مبخش. همان‌گونه که ما گناهکاران دیگر را نمی‌بخشیم. ما را به وسوسه‌ها هدایت کن و از هیچ شری رهایی مبخش. آمین.
AmirHossein
۱
سرما را می‌بینم، می‌توانم بنویسمش، می‌توانم آن را دیکته کنم، این سرما من را از درون می‌کُشد...
AmirHossein
۱
همه‌چیز تقلبی است! همه‌چیز بی‌معناست. همه‌اش به‌طرز مفتضحانه‌ای مزخرف است. ملت ما واقعاً مایهٔ ننگ کشورمان است!
AmirHossein
۱
می‌فهمید؟ زندگی ناب‌ترین، شفاف‌ترین، تاریک‌ترین و روشن‌ترین شکلِ ناامیدی است... فقط یک راه پیش پایتان است: گذر از میان برف و یخ به‌سوی ناامیدی، به همان سمتی که باید بروید؛ گذر از گناهِ عقلانیت.
delara
۱
«آنها که انسان جدیدی را به این دنیا می‌آورند، مسئولیت خطیری را تقبل می‌کنند. مسئولیتی که غیرممکن است از عهده‌اش برآیند. مسئولیتی ناممکن. خلق یک انسان جدید وقتی می‌دانی قرار است، حتی شده یک روز، بدبخت باشد جنایت است. بدبختی، حتی اگر فقط یک لحظه وجود داشته باشد، بدبختیِ ابدی است. زادنِ یک تنهاییِ دیگر، فقط به این دلیل که خودت دیگر نمی‌خواهی تنها باشی، جنایت است. انگیزهٔ طبیعت جنایتکارانه است و استناد به آن بهانه‌ای بیش نیست، درست مثل همهٔ کارهایی که از انسان سر می‌زند.»
delara
۱
اگر این تنهایی با قدری خودباوری همراه می‌شد باز تحملش ممکن بود، اما من هیچ‌وقت ذره‌ای اعتمادبه‌نفس نداشتم. هیچ‌وقت نمی‌دانستم باید کارها را چطور پیش ببرم. نمی‌توانستم با چیزهایی که سر راهم قرار می‌گرفتند کنار بیایم، با تأثیرات، با محیط، با خودم. با چیزهایی که همیشه در من وجود داشته‌اند. بله. حتماً متوجهید!»
delara
۱
تنهاییِ کودکی و جوانی‌ام همان‌قدر بی‌رحمانه بود که عزلت پیری‌ام مشقت‌بار است. انگار طبیعت این حق را داشته که پسم بزند، به عقب، به‌طرف خودم، درون خودم، به‌دور از همه‌چیز، به‌سوی همه‌چیز، اما همیشه تا سرحدات. می‌فهمید چه می‌گویم: گوش آدم پر است از سرکوفت‌هایی که به خودش زده. اگر فکر می‌کنید چیزی که می‌شنوید یک آهنگ است، آوایی وحشی یا موسیقی‌ای که از روی نُت می‌نوازند، در اشتباهید: این چیزی نیست جز تنهایی.
delara
۱
مردم معمولاً استعداد ناچیزشان را در بوق‌وکرنا می‌کنند و مشهور می‌شوند. زرنگی می‌کنند! مسئله آن جاروجنجال است، آن هیاهوی بسیار! من از این چیزها دوری کردم، دیدم این هیاهو چه کرد و هیچ‌وقت مشهور نشدم.
این جانب فرهاد !
۰
روح هم فراجسمانی است و مطمئن نیستم ولی امیدوارم که وجود داشته باشد و این تصور هزارساله حقیقتی هزارساله باشد
این جانب فرهاد !
۰
یکدفعه داستان مأمور خطی به گوشم خورد که زیر برف خفه شده بود و آخرش این طور تمام شد: «هیچ وقت هیچ چیز برایش مهم نبود.»