نمیخواهم از تخت بیرون بیایم.
پایم قدرت ندارد
گلویم خشک است
و قلبم انگار
سختتر میزند
و نمیتوانم تا دستشویی بروم.
تیپی میپرسد: «مطمئنی نمیخواهی دراز بکشی؟»
سرم را به چپ و راست تکان میدهم.
نمیتوانم تیپی را مجبور به ماندن در تخت کنم
فقط به این دلیل که به هم چسبیدهایم.
سرم را به چپ و راست تکان میدهم
و حقیقت را میپذیرم.