این خاطره از شهید عزالدین جوان هفدهسالهٔ لبنانی است که مدتی قبل در دفاع از حرم عمهٔ سادات به شهادت رسید. ایشان گفت: «نوجوان هفدهسالهای که اخیراً (در سوریه) شهید شد، به مادرش میگوید، با توجه به خوابی که دیدهام این آخرین ناهاری است که با هم میخوریم!
مادر با ناراحتی اجازهٔ تعریف خواب را نمیدهد. اما او برای دوستانش اینگونه تعریف کرد: دو شب است که خواب میبینم (تکفیریها) روی سینهام نشستهاند تا سرم را از تنم جدا کنند! من فریاد میزنم و آن وقت است که امام حسین (ع) میآید و میگوید: نترس، درد ندارد... عزیز من! سر تو را خواهند برید. همانطور که بر سر من در واقعهٔ کربلا گذشت. اما دردی حس نخواهی کرد، چون فرشتگان از هر طرف تو را در بر خواهند گرفت!»