مدیر مدرسه، در میان همهٔ اینها، در خیابان ایستاده بود و سوختن توموا را تماشا میکرد. طبق معمول کت و شلوار و جلیقهٔ سیاه خود را پوشیده بود. درحالیکه دستانش در جیب جلیقهاش بود، ایستاد.
از پسرش که دانشجو بود و در کنارش ایستاده بود، پرسید: «بعد چه جور مدرسهای باید بسازیم؟» توموا بهتزده به او گوش کرد.