وقتی چشمانش به آرامی بسته میشد زمزمه کرد: «آمیما عمر انسانها کوتاهتر از آن است که در پی قدرت باشند... اگر عاقل باشند خواهند فهمید این کار بیهوده است!» لبخندی دلنشین زد: «در این زمان کوتاه، تنها باید شاد بود!»
آمیما دید که لحظهای بعد از اتمام حرفش به خواب فرو رفت. رو به آسناد پرسید: «حق با اربابه... انسانها عمر کوتاهی دارن... پس چرا انقدر دنبال قدرت و فتح دنیان؟»
آسناد بیآن که نگاهش را از منظرۀ بیرون از پنجره بگیرد جواب داد: «قلبهای کوچک کمبودشون رو با بزرگ کردن دنیاشون جبران میکنن!»