جملات زیبا از متن کتاب مادرخوانده | طاقچه
تصویر جلد کتاب مادرخوانده

کتاب مادرخوانده

۳.۶(از ۱۴۵ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۲۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
این بهترین بخش داشتن تلفن ثابت است. می‌توانی گوشی را روی دستگاه بکوبی. وقتی با تلفن همراه صحبت می‌کنی، از محکم قطع کردن تلفن لذت نمی‌بری.
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
۲۵
«بچه‌ها اون کاری رو می‌کنن که دوست دارن.
AS4438
۱۱
زندگی همینه.
xmaed_ 🐈‍⬛
۱۰
مدیرانی که من برایشان کار می‌کنم، به کسی که خوب لباس می‌پوشد احترام می‌گذارند... از این نظر، لباس‌هایم هزینهٔ خودشان را می‌پردازند
فرفری موی غزل‌ساز
۸
می‌خندد. «خب، این به نفع اونه، مگه نه؟» «بس کن. می‌دونی که سم به پول اهمیت نمی‌ده.» «اَبی، همه به پول اهمیت می‌دن.»
لوبیای خوش خنده`
۵
نمی‌خواهم به چیزی نگاه کنم که تمام ازدست‌رفته‌های دیروزم را به من یادآوری می‌کند. تمام آن نوازش‌ها، آن آروغ گرفتن‌ها، شب‌بیداری‌ها، دندان درآوردن‌ها، اولین حرف‌ها، اولین قدم‌ها و پیش‌دبستانی رفتن... دیگر نمی‌توانم به این‌ها فکر کنم.
غرقگی در کتاب
۵
تا بیست و چهار ساعت آینده به جرم قتل درجه‌یک دستگیر می‌شوم. نمی‌دانم چنین چیزی چطور ممکن است اتفاق بیفتد. از آن آدم‌هایی نیستم که به جرم قتل به زندان می‌روند. واقعاً نیستم. حتی یک بار هم به‌خاطر سرعت بالا جریمه نشده‌ام. لعنتی، تا حالا حتی از چراغ‌قرمز هم رد نشده‌ام.
Mahdi
۴
و را به خانه می‌بریم. این کار چند روز قبل، یک رؤیای ناممکن به نظر می‌رسید.
...
۴
می‌گویم: «حتی نمی‌خوای بهش فکر کنی؟» سم عینکش را روی پل بینی‌اش بالا می‌دهد. «اگه از من پرسیده باشی که می‌خوام از روی یه پل بپرم پایین یا نه و من جواب بدم که نمی‌خوام، ازم می‌خوای که دوباره روی این تصمیمم فکر کنم؟»
لوبیای خوش خنده`
۴
به‌عنوان یک زن بیست‌ونه‌سالهٔ سالم همیشه فکر می‌کردم که همان ثانیه‌ای که حتی یکی از قرص‌هایم را جا بیندازم، فوراً اتفاق می‌افتد.
غرقگی در کتاب
۱
«اما ته دلم می‌دونستم که فقط بحث زمانه. آدم‌ها عوض نمی‌شن.»
کاربر ۵۱۳۷۱۱۳
۰
نه برای السا که در بخش پذیرش مشغول است و از وقتی اینجا مشغول به کار شده حداقل دوازده بچه به دنیا آورده است.
کارنبر1234598765
۰
یک روز دست در دست هم از کنار یک شعبهٔ زالز رد می‌شدیم، گفتم: «وقتی ازم خواستگاری می‌کنی، بهتره یه انگشتر مارک تیفانی برام بیاری.» سم قیافهٔ عجیبی به خودش گرفت و دلم هری پایین ریخت. حرف‌های زیادی دربارهٔ ازدواج زده بود و من فکر می‌کردم اشکالی ندارد این حرف را بزنم. کاملاً تقصیر خودش بود! سرانجام وقتی می‌خواستم با لکنت از او عذرخواهی کنم، خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد: «و اگه از مارک کای گرفته باشم چی؟» با اخم نگاهش کردم. «ها؟» آن وقت بود که دستش را در جیبش کرد و جعبهٔ آبی کوچکی را بیرون آورد.
HeroLimoo
۰