یک روز دست در دست هم از کنار یک شعبهٔ زالز رد میشدیم، گفتم: «وقتی ازم خواستگاری میکنی، بهتره یه انگشتر مارک تیفانی برام بیاری.»
سم قیافهٔ عجیبی به خودش گرفت و دلم هری پایین ریخت. حرفهای زیادی دربارهٔ ازدواج زده بود و من فکر میکردم اشکالی ندارد این حرف را بزنم. کاملاً تقصیر خودش بود!
سرانجام وقتی میخواستم با لکنت از او عذرخواهی کنم، خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد: «و اگه از مارک کای گرفته باشم چی؟»
با اخم نگاهش کردم. «ها؟»
آن وقت بود که دستش را در جیبش کرد و جعبهٔ آبی کوچکی را بیرون آورد.