جملات زیبا از متن کتاب تفحص | طاقچه
تصویر جلد کتاب تفحص
off
٪۴۰

کتاب تفحص

۴.۵(از ۱۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
حمید داود آبادی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس

۳۳,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۹,۸۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
"زیاد بستری" از بچه‌های آذربایجان‌غربی شهر سراب، برای سربازی به لشکر ۲۷ آمده بود. یک روز آمد و گفت شب گذشته در خواب یک نفر را با لباس‌فُرم سپاه دیده که به او می‌گوید به این شیار در ارتفاع ۱۴۳ بیا و مرا از زیرخاک دربیاور
سیّد جواد
۱۲
هرچه زمان می‌گذرد، کار سخت‌تر می‌شود. شهدا زیر چندمتر خاک قراردارند که دست‌کم ده - دوازده سال باران خورده و محکم شده است. تشخیص این‌که کدام منطقه دست‌خورده، خیلی مشکل‌تر شده است و این بیش‌تر بسته به تجربه و شناخت بچه‌ها از مناطق دارد. کار کردن در کانال، مشکلات خاصی دارد. گاهی کانالی را می‌کنیم، ته کانال را که می‌زنیم، تازه خاکش نرم و شل می‌شود و شک ماهم بیش‌تر می‌شود. کار را شدیدتر ادامه می‌دهیم. برمی‌خوریم به ورقه‌های فلزی پلیت، جعبه‌های چوبی و خالی مهمات، تراورس و ... که برای ساختن سنگر به‌کار می‌رفته‌اند. با کلی مصیبت، دل‌مان نمی‌آید آن‌جا را نکنیم. به هرسختی و خطری که هست، آنها را هم کنار می‌زنیم تا این‌که می‌رسیم به پیکر یکی دوشهید که مظلوم و غریبانه در زیر آن‌همه وسایل و خاک دفن شده‌اند.
3741
۹
زنده به‌گور کردن انسان، کار ساده‌ای نیست. انسانی را بخواهی بگذاری زیر خروارها خاک و او را بگذاری همان‌جا و خیلی خون‌سرد بروی پی کارت. حالا یک‌عده بودند که تیر خلاص به مجروحین می‌زدند، خب طبیعی بود، جنگ بود و خارج از حد معقول هم نبود، ولی آتش‌زدن پیکر شهدا، داخل توالت انداختن آنها، بستن دست‌وپا و زنده به‌گور کردن‌شان، یک چیزهایی است که نشان از خوی حیوانی و شدت بغض و کینه دشمن دارد.
سیّد جواد
۷
اروندرود، خروشان و جوشان درتلاطم است. سرعت آب در جزرومد به ۶۰ کیلومتر درساعت می‌رسد. گروهی رزمنده که لباس‌غواصی برتن دارند، سینه بر آب زده و الله‌اکبر گویان پیش می‌روند تا دژ به‌ظاهر تسخیر ناپذیر فاو را در آن‌سوی رود، درهم بشکنند. شدت جریان آب بسیار زیاد است. غواصان که دست دردست یکدیگر پیش می‌روند، از هم جدا می‌شوند. صبح روز بعد، خط شکسته و دشمن گریخته است. پیکر تعدادی از غواصان لای سیم‌های خاردار و میله‌های خورشیدی گیر کرده است. تعدادی از شهدا مفقود شده‌اند و پیکرشان به دریا پیوسته است. آن‌سوتر در دهانه‌ی خلیج‌فارس، کوسه‌ها در تلاطم غیرطبیعی هستند؛ آن‌جا آب رنگ سرخ دارد. خونین است!
3741
۶
صحنه‌ی تکان‌دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به‌سوی خود می‌خواند. آرام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به "سبحان الله" چرخید. همراهم که متوجه حالتم شد، سریع جلو آمد. او هم درجا میخ‌کوب شد. شخصی که لباس بسیجی به‌تن داشت، به کُپه‌ی خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود. یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذشته، دراز کشیده و خوابیده بود. پانزده‌سال بود که خوابیده بودند. آدم یاد "اصحاب کهف"‌ می‌افتاد. ولی اینها "اصحاب رمل" بودند. اصحاب فکه، اصحاب قتل‌گاه، اصحاب والفجر و اصحاب روح‌الله. بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود، تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان،‌ ماسه‌ها و رمل‌ها را آورده بود رویش. بدن هر دوی‌شان کاملاً اسکلت شده بود. آرام در کنار یکدیگر خفته بودند. ظواهر امر نشان می‌داد مجروح بوده‌اند، کنار تپه‌ی خاکی پناه گرفته و همان‌طور به‌شهادت رسیده‌اند.
3741
۶
خیلی عجیب بود. بچه‌ها درعرض یک شب، ۱۴ کیلومتر را در منطقه‌ی رملی که پا در آن فرومی‌رود و یک کیلومتر پیاده‌روی در منطقه‌ی رملی، مثل سه کیلومتر پیاده‌روی در جاده‌ی معمولی است، طی کرده‌اند و هرکدام باری حدود ۱۲ کیلو از جمله سلاح و تجهیزات داشته‌اند؛ پل‌های ۴۰ کیلویی را هم به‌دوش گرفته‌اند تا از کانال‌ها عبور کنند. بعد از ۱۴ کیلومتر رمل، تازه می‌رسیدیم به چهارکیلومتر موانع. سیم‌های خاردار حلقوی، عنکبوتی، خیمه‌ای، میدان‌مین، بشکه‌های فوگاز و ... نیروها از آن عبور کرده‌اند و به کانال گردان کمیل رسیده‌اند و شهدا بین پاسگاه رُشیده مانده‌اند. چیزی که عقل باور نمی‌کند که نیروها از این‌همه موانع بگذرند.
3741
۵
آقاسید گفت: - چرا شما از کنار این چیزها می‌گذرید؟ پس از ده سال، چند تکه استخوان را برمی‌دارید می‌آورید برای خانواده‌شان؟ مگر پیراهن سوراخ‌سوراخ شده‌ی شهید از "اشرفی" دوره‌ی ساسانی کم‌تر است که آن را پیدا می‌کنند، می‌آورید در رادیو و تلویزیون، در بوق و کرنا می‌کنید که این قدمتش به سال فلان‌قدر است؛ ولی پیراهن سوراخ‌سوراخ شده‌ی "مجید زادبود" روی قله‌ی ۱۹۰۴ کانی‌مانگا ارزشش کم‌تر از آن است؟ وصیت‌نامه‌ای که در کانال کمیل پیدا شده است، ورق تکه‌پاره و خونین که رویش نوشته شده: "امروز روز هفتم است که درمحاصره هستیم، آب را جیره‌بندی کرده‌ایم، غذا را جیره‌بندی کرده‌ایم، فلانی شهید شد و ..." همین‌جوری اینها را جمع می‌کنید که چی؟
3741
۵
آن‌جا را که مشکوک بود، با بیل کندیم که به قطعات بدن یک شهید برخوردیم. پاها و تن شهید را که درآوردیم، متوجه شدیم شانه، دست‌ها و سرش زیر پله بتونی است. معلوم بود بتون را روی پیکر او ریخته‌اند. درحال جمع‌آوری بدن او بودیم که یک پوتین دیگر به چشم‌مان خورد. شروع کردیم به کندن کل اطراف سنگر. سرانجام پس از جست‌وجوی فراوان در پای سنگر، حدود پنجاه شهید پیدا کردیم که روی آنها بتون ریخته و سنگر ساخته بودند. برای‌مان جای تعجب بود که دشمن چگونه این‌جا سنگر زده است! اگر یکی دوتا شهید بود چیزی نبود، ولی پنجاه شهید خیلی جای حرف داشت. ظواهر امر نشان می‌داد سنگر فرمان‌دهی آن‌جا مستقر بوده، چون در نقطه‌ای استراتژیک قرار داشت.
3741
۴
محمود همچنان نفس‌نفس می‌زند. زیر لب ذکر می‌گوید. نمی‌شود فهمید چه زمزمه می‌کند. خدا می‌داند در لحظات آخر خویش به چه می‌اندیشد. چندین سال برای بچه‌های رزمنده، برای گردان‌های خط‌شکن و نیروهای اطلاعات وعملیات و گروه‌های شناسایی، در میادین مین در مناطق عملیاتی راه را بازکردن و مین‌ها را یکی پس از دیگری خنثی کردن، مگر می‌گذارد انسان بدون مین بمیرد!
3741
۴
گاهی اتفاق می‌افتاد در مقر بودیم و قرار بود تعاون‌جنوب غذای‌مان را تأمین کند، ناهار را ساعت شش بعد از ظهر می‌آوردند و شام و ناهارمان یکی می‌شد، غذایی هم که بشود بگویی "غذای گرم" همان یک وعده بود. صبح هم صبحانه نان‌خالی بود. از پنیر و این چیزها خبری نبود. مثلاً مجید پازوکی با وضعیت سخت جانبازی و جراحت شدید شکمش، دچار بیماری شد. خب اوضاع و کیفیت غذا خوب نبود و کلی هم بحث داشتیم. کاری نمی‌شد کرد، باید می‌ساختیم تا کار اصلی انجام شود. حالا حسابش را بکنید، در گرمای حدود پنجاه درجه بالای صفر بیابان‌های جنوب، با آن وضعیت خورد و خوراک که گاهی آن‌قدر کنسرو لوبیا و بادمجان خورده بودیم که لب‌های‌مان می‌سوخت، دربرابر بیماری‌های خطرناکی مثل اسهال‌خونی، چه‌کار باید می‌کردیم؟!
3741
۳
پس از فتح خرمشهر در خرداد ۱۳۶۱ و مشخص شدن ناتوانی عراق در جنگ با ایران و تصویب قطع‌نامه‌ی ۵۱۴ توسط شورای امنیت، طرح‌ریزی عملیات رمضان با هدف تنبیه متجاوز و ضربه‌زدن بر قوای انسانی و نظامی رژیم بعث عراق انجام شد.
مرئوف خدا
۳
یکی از شهدا حالت جالبی داشت. او که قدِ بلند و رشیدی داشت، درحالی روی زمین افتاده بود که دو دبّه‌ی پلاستیکی بیست لیتری آب در دستان استخوانی‌اش قرار داشت. چه‌بسا خود تشنه به‌شهادت رسیده بود. یکی از دبّه‌ها ترکش خورده و سوراخ شده بود، ولی دبّه‌ی دیگر، سالم و پر از آب بود. درِ آن را که بازکردیم، درکمال حیرت دیدیم، با وجودی که حدود دوازده سال از شهادت این سقای بسیجی می‌گذرد و این دبّه، دوازده سال است این آب را در خود نگه‌داشته، آب بسیار گوارا و خنک مانده است.
bashasb
۳
یکی از شهدا حالت جالبی داشت. او که قدِ بلند و رشیدی داشت، درحالی روی زمین افتاده بود که دو دبّه‌ی پلاستیکی بیست لیتری آب در دستان استخوانی‌اش قرار داشت. چه‌بسا خود تشنه به‌شهادت رسیده بود. یکی از دبّه‌ها ترکش خورده و سوراخ شده بود، ولی دبّه‌ی دیگر، سالم و پر از آب بود. درِ آن را که بازکردیم، درکمال حیرت دیدیم، با وجودی که حدود دوازده سال از شهادت این سقای بسیجی می‌گذرد و این دبّه، دوازده سال است این آب را در خود نگه‌داشته، آب بسیار گوارا و خنک مانده است.
bashasb
۲
یکی از شهدا حالت جالبی داشت. او که قدِ بلند و رشیدی داشت، درحالی روی زمین افتاده بود که دو دبّه‌ی پلاستیکی بیست لیتری آب در دستان استخوانی‌اش قرار داشت. چه‌بسا خود تشنه به‌شهادت رسیده بود. یکی از دبّه‌ها ترکش خورده و سوراخ شده بود، ولی دبّه‌ی دیگر، سالم و پر از آب بود. درِ آن را که بازکردیم، درکمال حیرت دیدیم، با وجودی که حدود دوازده سال از شهادت این سقای بسیجی می‌گذرد و این دبّه، دوازده سال است این آب را در خود نگه‌داشته، آب بسیار گوارا و خنک مانده است.
bashasb
۲
در تخریب، اصلی وجود دارد که می‌گوید: "هر موقع مین را پیدا نکردی، به زیرپای خودت شک کن!" یعنی اگر مینی را پیدا نکردی، زیرپای خودت را بگرد که باید مطمئن باشی الان می‌روی هوا! به مجید گفتم: "مجید، مین قمقمه‌ای سوم پیداش نیست ..." به‌ذهنم رسید زیرپایم را سیخ بزنم. یک لحظه پایم را فشار دادم. متوجه شدم شیئی سفت زیرش است. اول فکر کردم سنگ است. همان‌طور نشسته بودم و تکان نمی‌خوردم. با سرنیزه سیخک زدم زیرپایم، دیدم نه! مثل این‌که مین است. به مجید گفتم: "مجید، مواظب باش. مثل این‌که من رفتم روی مین ..." مجید خندید و در همان‌حال زد توی سرم و به‌شوخی گفت: - خاک بر سرت، آخه به‌تو هم می‌گن تخریب‌چی؟ مین زیرپای توست، به من می‌گی مواظب باش! پایم را کشیدم کنار و مین قمقمه‌ای را درآوردم. درکمال حیرت و تعجب دیدم سیخک‌هایی که به آن زده‌ام، به‌روی سطحش کشیده و چند خط و ردّ سرنیزه هم رویش مانده. به‌قول بچه‌ها "مین را زخمی کرده بودم." خودم خنده‌ام گرفت. خنده‌ای از روی ناباوری که وقتی کاری نخواهد بشود، خودت را هم بکُشی، نمی‌شود.
hosseini
۲
ما خاک‌ها را می‌کاویم بلکه گُلی بیابیم، آنها ساک‌ها را می‌جویند بلکه پولی بیابند. ما پاک‌ها را در زیر خروارها خاک می‌یابیم، آنها ناپاکان را در میان میلیاردها ریال و دلار دزدی می‌یابند.
مریم
۱
آوینی، یزدان‌پرست، شاهدی، غلامی، حیدری، موسوی، صابری و باز صابری و غلامی، همه و همه را والمری پرانده است.
مریم
۱
همسنگر عزیزم از تو ما را شفاعت. شهادت دنیا، شفاعت آخرت.
مریم
۱
تمامی لباس‌ها و پوتین‌ها را جمع کردیم. بعد جنازه‌ی این عزیزان را پیدا کردیم که سرهای‌شان بریده و حتی شهید دانیال انگشتش هم بریده شده بود تا انگشترش را دربیاورند. بقایای پیکرهای مطهرشان را جمع کردیم و آوردیم و ترتیب دفن آنها را دادیم.
hosseini
۱
. بعد از عملیات، یک هفته بچه‌های لشکر تلاش می‌کردن پیکر شهدا رو از منطقه خارج کنن. تا حدودی هم موفق شدن، اما یکی از شب‌ها به‌علت هوشیار شدن دشمن و درگیری، حدود ده نفر از بچه‌های تعاون‌لشکر درحین انتقال شهدا، توی همون منطقه به شهادت رسیدن و پیکر خودشون هم همون‌جا موند.
hosseini
۱
سلام و علیک گرمی کرد. حرارت احوال‌پرسی طرف مقابل بیش‌تر بود. سعید را گرم درآغوش گرفت و با تبسمی گفت: - آقاسعید اگه مارو ندیدی حلال‌مون کن ... - خیره داداش، کجا ان‌شاءالله؟ - با اجازتون اسم‌مون دراومده داریم حج عمره. مکه. - گفتی کجا؟ - می‌رم خونه‌ی خدا. مکه ان‌شاءالله. سعید تبسم زیبایی کرد. چشمانش را به دیدگان او دوخت و گفت: - ان‌شاءالله قبول باشه. تو داری می‌ری مکه، من دارم می‌رم فکه. بریم ببینیم کدوم‌مون زودتر به‌خدا می‌رسیم ... دو هفته‌ای گذشت و آن مسافر از حج برگشت. خوشحال و شادمان. چه‌بسا سوغاتی آب زمزم و یک تسبیح هم از مکه برای سعید آورده بود. وارد محل که شد، چشمش را اعلامیه‌ای روی دیوار زُل کرد. خیره شد. سخت بود. خوب دقت کرد. نگاهش بر روی عکس و اعلامیه قفل شد. عکسی زیبا به‌چشم می‌خورد که خیلی آشنا بود. زیر عکس نوشته بود: شهید سعید شاهدی شهادت فکه ۷۴/۱۰/۲ به هنگام تفحص شهدا
hosseini
۱
پس از چهارده سال، از تمام بدن عبدالکریم، تعدادی استخوان با دوپا بازآمدند که از آن میان پای راست کاملاً سالم مانده بود. همان قدمی که آن را "بسم‌الله" گویان در مسیر حق جلو گذاشته بود.
hosseini
۱
پشت بیل‌مکانیکی نشسته بود و کار می‌کرد. بر روی بازوی بیل، این شعر با خطی زیبا نوشته شده بود: گُلی گم کرده‌ام می‌جویم او را به هرگُل می‌رسم می‌بویم او را اگر جویم گُلم را در بیابان به آب دیدگان می‌شویم او را
hosseini
۱
خورشید فکه، همان است که خداوند به آن سوگند یاد می‌کند و دشت پوشیده از سیم‌های خاردار فکه، همان است که موسی (ع) با اشارتی آن را گشود تا اصحاب بگذرند. سینه‌ی سخت فکه، همان است که کلیم‌الله با عصا برآن کوفت، چشمه‌ای جاری شد که سالیان سال تشنگان معرفت از آن سیراب گردند. دم مسیحایی "روح‌الله" بود که شاهدان فکه را حیات مجدد بخشید و حیاتی تازه عطا کرد. او که نبود، همه مرده بودند. نَفَس قدسی او ملتی را احیاء کرد و دنیایی را بیدار. فکه‌ای‌ها همه‌شان خلق‌وخوی احمد داشتند، حسین‌وار جنگیدند، علی‌وار رشادت و مردانگی به‌خرج دادند، حسن‌گونه مظلومانه دفن شدند و درخاک خفتند و پیکرهاشان هدف تیر جفا و بلا گشت. بدن علی‌اکبر (ع) در فکه زیر سُم شنی تانک‌ها له شد. پاره‌های بدن قاسم بن‌الحسن (ع) را باید در کانال سوم گردان حنظله جست‌وجو کرد. آه از آن لحظه که ترکش خمپاره‌ی زمانی، حرمله‌وار گلوی علی‌اصغر (ع) را درآغوش پدر پاره‌پاره کرد. از آن ساعت که خون علی‌اصغر بر آسمان پاشیده شد، طلوع و غروب فکه سرخ است. به‌سرخی خون اصغر.
hosseini
۱
به‌حالت شوخی که بغض سخت داخل گلویم را بپوشاند، از دهانم پرید که: - بنازم به معصیت ... چه کارها که نمی‌کنه. روی مین می‌ری نمی‌زنه. معصیت این‌کارها رو می‌کنه ...
hosseini
۱
حاج آقا کربلایی، مسئول عقیدتی سیاسی یگان ژاندارمری مستقر در فکه، تعریف می‌کرد: - در یگان ما عده‌ای کارشناس آب و مسائل کشاورزی هستند. یک روز رفتم پهلوی‌شان و گفتم: "اگر آبی داخل قمقمه دوازده سال زیرخاک بمونه چی می‌شه؟" خیلی عادی گفتند: "خب معلومه، خواه‌ناخواه تبدیل به لجن می‌شه که اون‌هم به‌دلیل شرایط زیرخاک و زمان زیاده." بعد به هرکدام یک جرعه از آبی که داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید. آب را سرکشیدند. پرسیدم: "حالا به‌نظر شما این آبی که خوردین چه جوری بود؟" همه متفق‌القول گفتند: "هیچی. آبی تازه و زلال، بدون هرگونه ماندگی ..." خنده‌ی مرا که دیدند، جا خوردند. پرسیدند: "علت چیه؟" قمقمه را نشان دادم و گفتم: "این آبی که شما خوردین، متعلق به این قمقمه بود که دوازده سال تمام زیرخاک کنار یک شهید بوده ..."مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می‌کردند. اول فکر کردند شوخی می‌کنم. باورشان نمی‌شد آب، آن‌قدر زلال و خوش‌طعم باشد. صلواتی که فرستادند، همه‌ی تعجب و بهت‌شان را می‌رساند.
hosseini
۱
برادر شهیدم من برادری نداشتم که در جنگ حضور یابد ولی تو و تمام شهیدان را برادر خود می‌دانم و سخت به‌شفاعت شما در آخرت نیازمندم. به خواهر کوچکت قول می‌دهی که در آخرت او را هم شفاعت کنی؟
hosseini
۱