تعجب كردم، صورتش را در دستهايش پنهان كرد و گريه كرد. «نمیتوانم بگويم. نمیتوانم. راز است.»
«من هم رازی دارم، اگنس و به تو میگويم. اگنس، اگنس عزيز، وقتی میرفتم عاشقت بودم، عاشقت ماندم، و حالا كه برگشتم هنوز عاشقت هستم.»
اگنس هنوز گريه میكرد، اما حالا اشكهايش اشك شوق بود.
«تو رازت را گفتی، حالا نوبت من است. من در همه زندگیام تو را دوست داشت.»