رودخونه خروشان جریان داشت... خورشید گرم و درخشان میتابید... پرندهها پرواز میکردن... باد میوزید و گل و گیاهها رو با خودش تکون میداد... برگ درختا از روی شاخهها میافتادن و... همهٔ اینا جریان زندگی بود! همون زندگیای که من فکر میکردم تموم شده و هنوز در جریان بود!