«مولی ما با تعداد زیادی از همکارهات صحبت کردیم. میدونی تو رو چطور توصیف میکنن؟»
جویدنم را متوقف کردم تا سرم را تکان بدهم.
«اونها میگن تو یه آدم دستوپاچلفتی هستی؛ یه آدم نچسب و منزوی، یه آدم وسواسی، یه خلوچل به تمام معنا، مرموز و غیرعادی.»
تا ده شمردم و بعد کیک را قورت دادم، اما بغضی که در گلویم ایجاد شده بود پایین نرفت.