ما امیدوار بودیم که روزی در یکی از این خانهها زندگی کنیم و یک جین بچه داشته باشیم. بدترین چیزی که میتوانست برای ما اتفاق بیفتد این بود که به اشتباه، بزرگترین پسرمان را به سیگار کشیدن متهم کنیم، توپ فوتبالی بد پرتاب شود و بینی دخترمان را بشکند و کلفت هرزهمان مدام برای پستچی دلبری کند. بعد ما میمردیم و مثل همهی خانوادههای خوب آمریکایی به جهان باقی رهسپار میشدیم.