ایا میگوید: «امیدوارم پنچ پسر باشه. تعداد پسرهامون کمتر از دخترها شده.»
دهانم لحظهای باز میماند و بعد میزنم زیر خنده. «یعنی از همین حالا برامون زن و شوهر انتخاب کردهای، ایا؟»
با شیطنت نگاهم میکند و سر تکان میدهد. «جان و سارا که قبلاً نامزد شدهان رفته. تو و هشت هم بهزودی نامزد میشین.»
میگویم: «صبر کن ببینم. بین من و هشت هیچی نبوده و نیست.»
ایا حرفم را میبرد و ادامه میدهد: «هیس! حالا اگه من هم بزرگ شم و زن نُه بشم، سر شش بیکلاه نمیمونه؟»
«گفتی زن کی بشی؟»
هشت وسط درگاه پشتسرمان ظاهر شده و همان پوزخند جذاب همیشگی صورتش را روشن کرده است. یعنی چه مدتی آنجا ایستاده است؟ من و ایا نگاههایی حیرتزده به هم میاندازیم و میخندیم.
هشت خودش را وسط ما میاندازد که نگاهی به تبلت بکند و میگوید: «باشه، بهم نگین.»