تمام افراد خانوادهی ما و خانوادههای اصلی شهر، که البته همهشان از دم عرب بودند، وقتی میگفتند «پهلویا» انگار از یک چیز غریبه حرف میزدند، از یک لشکر خارجی که حمله کرده بود و شهر و سرزمینشان را گرفته بود. با تحقیر هم حرف میزدند، و گاهی هم با ترس، اگرچه از شیخ و خانوادهاش هم دل خوشی نداشتند. مخصوصاً از ظلم آنها، با وجود این دربارهی شیخ مثل یک کسی که غریبه است حرف نمیزدند، مثل یک کسی حرف میزدند که از خودشان بود اما آدم بدی بود؛ ظالم بود.