همواره مهر بودی و آبان نداشتی
دریای بیکرانه که پایان نداشتی
ای چهار فصل زندگیات، عاشقانه سبز
گل بودی و بهار، بیابان نداشتی
ای از جهان رها و گرفتار درد عشق
جز وصل دوست چاره و درمان نداشتی
امروز صبح به من گفت زندگی
کاری به کار عالم امکان نداشتی
با ما بگو حقیقت پنهان خویش را
آری «خودی» همیشه نمایان نداشتی
در لحظههای عاشقیات، نیمههای شب
آیا تو از بهشت فراخوان نداشتی؟