نگاهش شبیه روباهی مرده و تاکسیدرمی شده است: «نفوذی یعنی یک موجود نامرئی، یعنی کسی که وجود نداره و کسی حسش نمیکنه...»
نگاه مردهاش را میدوزد به چشمهایم:
«این موجود نامرئی، بیرونش هیچ وزنی برای اطرافش نداره، اما درونش اندازهٔ یک بشکهٔ چندتنی سنگینه...»
با دستهایش حجمی را اطراف بدنش میکشد، انگار میخواهد حجم واقعی بدنش را به من نشان دهد.
«اون هیچی نیست جز نمایندهٔ تمام هستی مملکتش.»