حمزه بر ما وارد شد. سر شیری را از بدن جدا کرده و یالهای زرد آن را دور دستش پیچیده و چهرهاش برافروخته بود و نقابی به صورت داشت. شمشیر خود را حمایل کرد، بهطرف محمد آمد، مقابلش زانو زد و دست به گونهٔ رسولالله کشید. سپس اشک در چشمانش جمع شد: «چطور جرئت میکنند به تو هتاکی کنند در حالی که من هنوز زندهام؟!»